الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 29 آذر 1383
یکی از خوبی های زندگی آدم مجرد اینکه می تونه هر وقت خوست فوتبال ببینه.دیشب بازی یونتوس با میلان بود.منم تا ساعت 1 تقریبا بیدار بودم،نمیدانم چی شد تا سرم رو گذاشتم رو بالش ساعتم زنگ زد،ساعت 6 صبح بود باکلی فحش که به همه دادم بیدار شدم و حاضر شدم و رفتم دانشگاه.امروز دقیقا تا ساعت 7 شب دانشگاه بودم و از شانس گند ما هم تمام کلاسها تمام و کمال برگزار شد،تقریبا ساعت 8 رسیدم خونه،موقعی داشتم از دانشگاه می یومدم بیرون داشت یه اتفاق بزرگی رخ میداد یعنی یه سوء تفاهم بد که با تذکر بچه ها و بیدار شدن خودم بر طرف شد،آخه وقتی آدم 13 ساعت سرپا باشه آخراش دیگه جنازه میشه. علی 3 هفته ای رفته اراک برای همین من همش مینویسم.
جمعه 27 آذر 1383
نمی دانم شماها آدم های خوش شانسی هستید یا نه؟
امروز متوجه شدم 27 آذز،یعنی چند شب دیگه شب یلداست.امسال اولین سالی است که شب یلدا تنهای تنهام.
یاد سالهای پیش بخیر یا خانه کسی بودیم ویا تو خانه خودمان داشتیم هندوانه و آجیل می خوردیم،نمی دانم چه شبی بشه یه شب دراز و خوب یا یه شب کسالت بار.
10 دی عروسیه،عروسیه دختر دائیم ،وای چه نقشه هایی کشیده بودم،قرار بود یه خونه رو بترکونیم،آنوقت درست 10 دی من امتحان پایان ترم دارم اونم چی تربیت بدنی!هرچی رفتم رو مخ استاد که بابا ما دلمون برای یه پارتی لک زده حالا عروسی افتادیم از من زودتر امتحان بگیر میگه نه که نه،میگم بابا 1 ساله داریم نقشه میکشیم میگه نه که نه،هی روزگار
امشب داشتم تو اینترنت میچرخیدم که یه صدای مهیب همچنینی بمب آمد پریدم تو حال که دیدم بخاریم تو مایه های بمب داره عمل میکنه،دیگه مارو هم جو گرفت رفتیم شیر گاز رو از یه وجبی بخاری بستم.بعدش فهمیدم که چرا شیر اصلی رو نبستم!
حالا تمام اینها به کنار،اینکه آدم تلویزیونش روشن باشه بعدش یه دفعه:یکی بود یکی نبود کور بشه چشم حسود
مهتاب شروع شه،غیر از شعرش، برنامش خیلی بی خوده.من و علی و حسین از این آهنگ خیلی خاطرات بامزه داریم.
میدانید چیه؟بین یه دو راهی بدجور گیر کردم هی میگم خدا آخه یه کمکی یه ندایی یه چیزی که ما رو از این وضع در بیاره گوش نمیده که نمیده،ولی حتما یه حکمتی داره.حالا می فهمم انتظار چقدر سخته.
راستی اگه کسی این وبلاگ رو خواند یه پیامی یه فحشی یه متلکی یه چیزی تو نظرات بگه،من نمی دانم چرا وقتی علی می نویسه نظر میدید ولی به ما که میرسه!!!!
خوب حتما جفنگیات می نویسم.
سه شنبه 24 آذر 1383
میگن موقعی که آدم عصبانی میشه نه باید حرفی بزنه نه باید چیزی بنویسد و نه باید تصمیمی بگیره
خوب این فرمول تو اکثر مواقع اثر میکنه ولی نمی دانم چرا این دفعه رو من اثر نکرد،از یک شنبه تا حالا اعصابم بد جوری خورده می خواهم یکی رو له کنم.حیف که بچه های اینجا ارزش له شدن رو ندارن.الان 2 نفر تو ذهنم هستم که دلم می خواهد بد جوری حالشون رو بگیرم،وای چه کیفی میداد حیف که در دسترس نیستند.نمی دانم چرا اینطوری شدم واقعا دلم می خواهد یکی رو بدجور ضایع کنم.
خدایا بین یه دو 3 راهی ناجور گیر کردم آخه خدا جون چرا اصل مطلب رو نمیگی راحتم کنی.بابا من خنگم با اشاره و طعنه زدن حالیم نمیشه یا یه طوری حالیم کن یا یکی رو بنداز به جونم تا حالیم کنه!
شنبه 21 آذر 1383

سلام
چند دقیقه پیش یاهو رو باز کردم دیدم به از داش روزبه خودمون هم پیامهایی ارسال شده شروع کردم به خوندن:    بی مرام بی رفیق نارفیق و...... به این خاطر میگم اوضاع کشمشی .البته روزبه تو حق داری .به امید خدا جبران میکنم.تو هم غم نخور همه چیز رله میشه.
برای همه آرزوی شادی و موفقیت دارم

   1      2      3    >>