از یه زمانی به بعد، مجازات شروع میشه، انتقام شروع میشه، از اون زمانیکه میشینه تو ماشین و میره بیرون از شهری که تا 2 ماه قبلش 5 هزار نفر براش هورا میکشیدند...
درست از همون لحظه جهنم براش شروع میشه...
فیلم زندگیش میاد جلو چشماش، از کودتا تا به امروز، حساب کتاب میکنه کجا رو اشتباه کرده، ترس تمام وجودش رو گرفته.
شاید خودش رو بزار جای قربانیاش، اون لحظه ای که می ترسیدند، با خودش میگه چه عمل وحشتناکی، هیچ وقت تو این موقعیت نبوده، همیشه اونور خط بوده، 42 سال اونور خط بوده.
عدالت در موردش اجرا شد یا نه؟ بهتر بود زنده میماند و تحویلش میدادند به دادگاه؟
نمیدانم...
اما ترس رو مثل یه شراب که توی دهن مزه مزه میشه، مزه مزه کرد.
ترس از اینکه یه ملت تشنه به خونش هستند، ترس از صدای گلوله و انفجار، ترس از صدای هواپیما، ترس از اینکه حالا کجا بره، حالا چیکار کنه؟
آخرین لحظه ها، توی گودال که پیداش کردند، از شدت ترس دهنش کف کرده بود، دیگه رسید به آخر خط، اومد اون لحظه ای که از ترسش خواب نداشت، یه عده مرد مسلح، تشنه به خونش، فضای نفرت و انتقام
حس کرد، چشید، به ترسش اضافه شد...
تموم شد...
عدالت اجرا شد یا نه؟ نمیدانم، اما اینو میدونم که سرهنگ از ترس مرد، نه از گلوله
از ترس...