" ساعت ده شب بود و باید به پایتخت زنگ می زدم. از روزی که به اتاق کنترل آمده بودم، هر شب همان ساعت، به کسی که آن طرف خط بود می گفتم:
- از کنترل بزمرگی تماس میگیرم، وضعیت ما را بنویس عادی.
تا آن شب نشده بود که وضعیتی به غیر از وضعیت عادی، اعلام کنم.
وضعیت عادی، هر بار که این دو کلمه از دهانم بیرون می آمد، دلم پایین می ریخت و موهای تنم سیخ می شد. دوست داشتم برای یک بار هم که شده به پایتخت بگویم:
- وضعیت عادی نیست، ندا رفته."
بزمرگی
جواد سعیدی پور
انتشار: فروردین 1391
کاش می شد بگی،رفته و کلی احساسم دزدیده
این رو نویسنده داستان باید بگه...
کاش بدونی بی تو اینجا..
چقدر شکستم..
چقدر باید منتظرت باشم؟
چقدر....؟