.:Friends:.

روزانه های کاملا شخصی من...

.:Friends:.

روزانه های کاملا شخصی من...

عادی نیست...

" ساعت ده شب بود و باید به پایتخت زنگ می زدم. از روزی که به اتاق کنترل آمده بودم، هر شب همان ساعت، به کسی که آن طرف خط بود می گفتم:

- از کنترل بزمرگی تماس میگیرم، وضعیت ما را بنویس عادی.

تا آن شب نشده بود که وضعیتی به غیر از وضعیت عادی، اعلام کنم.

وضعیت عادی، هر بار که این دو کلمه از دهانم بیرون می آمد، دلم پایین می ریخت و موهای تنم سیخ می شد. دوست داشتم برای یک بار هم که شده به پایتخت بگویم:

- وضعیت عادی نیست، ندا رفته."


بزمرگی

جواد سعیدی پور

انتشار: فروردین 1391

نظرات 2 + ارسال نظر
؟ دوشنبه 1 خرداد 1391 ساعت 14:58

کاش می شد بگی،رفته و کلی احساسم دزدیده

این رو نویسنده داستان باید بگه...

؟ سه‌شنبه 2 خرداد 1391 ساعت 17:17

کاش بدونی بی تو اینجا..
چقدر شکستم..
چقدر باید منتظرت باشم؟
چقدر....؟

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد