نمیدونم چه ریختی شد که از وقتی آمدیم غربت، روز تولدمان هم شد یه روز معمولی که خودمم هم یادم میرفت، شاید چون نه کسی بود که بهم تبریک بگه، نه کسی که یاد آوری کنه...
القصه، دیشب منزل فامیل بودیم و همسرشان گفتند برنامه ات برای تولد 30 سالگیت چیه؟ ( تو پرانتز بگم که من تا دیشب 30 سالگی رو یه سن مثل بقیه سن ها میدانستم که ملت الکی بهش جو میدن)
گفتم، اون که یه سال مونده، باید 29 سالگی رو جشن بگیریم، گفت نه، خلاصه از اون اصرار و از من انکار، آخرسر قلم و کاغذ آورد و سال به سال حساب کردیم، نتیجه بر خلاف انتظار من شد.
نمیدونم چرا تا دیشب فکر میکردم 28 سالمه و میرم تو 29 سالگی، گویا یه سال رو جهشی پریده بودم، صادقانه بگم، هنوز تو شوک هستم، احساس میکنم به خیلی از چیز ها نرسیدم، احساس میکنم هنوز دارم دور خودم میچرخم، احساس میکنم پوچ و تهی هست زندگیم، و اینکه این احساس ها رو در نزدیکی 30 سالگیم دارم، داره عذابم میده.
خیلی وقت ها، زندگی سخت میگیره، سختِ سخت...
باور کن امسال شهریور ماه من به این درد دچار شدم نمیدونم چرا اما دلم نمیخواست ....
تو که بابا یه سال جغل تر از من هستی...
واقعاً سن مهم نیست ... شما به خیلی چیزا رسیدی و غربت نشینی کم کاری نیست که ! کلی بزرگ شدین ! 30 سالتونه اما میگن سفر کرده ها 10 سال بزرگتر میشن با هر غم غربت و اینا... پس شما خیلییی چیزا دارید که خودتون نمی بینید فقط ...
یه عااالم آرزوهای خوب دارم براتون : )
ممنون
تولدتان مبارک!
من نیز 28ام این حس را تجربه میکنم، اما 20 سالگی... یک دهه عقبم! برای پست اولتان دقیقا یک دهه پیشتان نظر گذاشتم!
موفق و موید
ما رو بردی به 10 سال پیش، خواندم نظرت رو...
چه ارشیوى...چند سال خاطره...
من نیز در استانه بیست سالگى هم چین حس عجیبى دارم!انگار باید خیلى بزرک تر میشدم...بلند تر ..متقاوت تر
پس من و تو هم سن هستیم.چه جالب.من فکر میکردم تو یه پیر پسر 40 یا 45 ساله باشی.
پیر پسر.....
من همونی هستم که ده سال پیش اینجا کامنت گذاشتم و نوشتم ۲۸م میشه ۲۰ سالم !
چقد سریع میگذره یلحظه ترسیدم واقعا ...
اونروزا من یه دانشجو ۱۹ ساله بود ، الان یه معلم ۲۹ ساله متاهل ...
شاید ده سال دیگه اگه زنده بودم اومدم و اینجا برات نوشتم که بچه ام داره میره مدرسه ...
میدونم که بازم فکر میکنم با یه چشم بهم زدن گذشته ...