قسمتی از متن وبلاگ سه روز پیش که داستان همه ماهاست:
پدرم سمعک میگذارد و همزمان که صدای سوت سمعکش میآید پشت تلفن جوابهای بیربط به سوالهایم میدهد. در جواب شام چی دارید میگوید ای الحمدالله بد نیستیم. وقتهایی که دور همیم دونفری مینشینند به دهان ما زل میزنند و لبخوانی میکنند. ساکتند و مشارکت نمیکنند و پدرم خجالت میکشد بگوید بلند حرف بزنیم که او هم بفهمد. با خندهی ما میخندد که یعنی من هم شنیدم چه گفتید. بعضیوقتها که میبینم بر و بر نگاه میکند برایش با صدای بلند توضیح میدهم ولی میدانم که دوست ندارد داد بزنم. پس چه کار باید کرد؟ پیش میآید وقتی سر کارم یا جای شلوغی هستم که آدمها میشناسندم جواب تلفنشان را نمیدهم که مجبور نشوم داد بزنم و خجالت بکشم. پشتبندش هم عذاب وجدان میگیرم. بلد نیستم چه کار کنم. وقتی به بقیه نگاه میکنم میبینم آنها هم همین رفتار آموزش ندیده و تربیت نشده و بیحوصله را با پدر و مادرشان دارند. هیچ منبعی برای مراجعه نیست، و آنهایی هم که هست بیشتر از حرفهای کلی و پزشکی دربارهی سالمند نمینویسند. سرچ میکنم رفتار با سالمندان کم شنوا و چیزی دستم را نمیگیرد. دههی چهارم زندگی برای من دهه بحران است. والدین پیر شده اند، مدام دارند مرگ همسن و سالهایشان را میبینند و منتظر نوبت خودشان هستند. پدرم مینشیند دفترچه تلفنش را ورق میزند که حالا در آن بیشتر شمارهها به دلیل مرگ صاحبانشان از کار افتادهاند. زل میزند به اسم ها و آه میکشد.
اگر بروم به مشاوری بگویم که چطور باید با والدین پیرم که گوشهایشان سنگین است رفتار کنم، چه جوری پارچ نوشابهی تگری را از دست پدرم بگیرم که ناراحت نشود، مطمئنم بیشتر از چیزهایی که خودم میدانم تحویلم نمیدهد. خودش را هم که نمیتوانم ببرم پیش روانشناس. او متعلق به گروهی است که به دکتر و دوا و روانپزشک اعتقادی ندارد و برای دردهای مزمن هم باید روی زمین کشیدش و بردش بیمارستان. من هم فقط نگاهم به قرصهاست که به موقع خورده میشوند یا نه؛ از قرص طلب معجزه دارم و اگر بفهمم که خوردن قرصها را پشت گوش میاندازند عصبانی میشوم که چرا خودشان دستی دستی کاری میکنند که معجزه اثر نکند.
سالمندی میتواند بحران نباشد ولی برای همه تقریبن بحران است. آدمهای زیادی برای نگهداری از پدر و مادر پیرشان زندگیشان را آن سر دنیا میگذارند و برمیگردند یا مدام بهش فکر میکنند. همهچیز باید توی خانواده حل شود و بیرون از آن کسی برای کمک وجود ندارد. توی خیابان از مردم گرفته تا ساختمانها و پیادهروها و پلها با آدم پیر دشمنند. احترام ظاهری میگذارند ولی به وقتش تلافیاش را درمیآورند. اینجا کشور جوانهاست و پیرها باید کنار بروند و جوانها جای آنها را بگیرند و چقدر هم همه به این حرف اعتقاد دارند و لعنت بهشان که فکر میکنند آدم پیر فقط به صرف پیریاش جای بقیه را تنگ کرده و باید خودش را نادیده بگیرد و از همهجا محو کند چون بزرگواری در این کار است. دولت هم به این فضا دامن میزند و اصلن خودش این حرفها را یاد بقیه داده و از خودش با دادن مستمری رفع مسئولیت کرده و کار شاخش این است که روی شیشه اتوبوسها نوشته اولویت برای نشستن با سالمندان است...
این داستان من و یاد مادربزرگم انداخت.
فقط اعضاء خونواده بافکر هستن و مواظب و بقیه فوقش فقط در حد یه روز بتونن یه آدم پیر و تحمل کنن و اصلا به خودشون زحمت سر و کله زدن با این موضوعات و نمی دن.
نمی دونم چرا،ولی واقعا همینجوره در ظاهر همه میگن اولویت با افراد مسن تره و مثلا بهشون احترام میزارن ولی تا پای عمل میاد وسط همه حرفشونو پس میگیرن .
من خودم همیشه آرزوم اینه قبل از اینکه زمین گیر بشم یا مشکل جدی پیدا کنم بمیرم تا خودم و نندازم گردن کسی.درسته خودم حاضرم هرجور شده به یه آدم مسن کمک کنم ولی دلم نمی خواد خودم از کسی کمک بگیرم،میدونم احمقانه است طرز فکرم.
چه دردناک
این وبلاگی هم که لینک کردید فیلتره!!
راسی عنوان چه ربطی به متن داشت؟!
وبلاگ اصلی از این عنوان استفاده کرده است.
می ترسم
اوهوم