مورد اول: از 10 ماه پیش تا به امروز، اتفاق های زیادی افتاده، 2 بار اسباب کشی کردم که دومین بار کلی خسته ام کرد و یک ماه طول کشید، توی این 10 ماه همچنین، بزرگترین اشتباه زندگیم رو تا به حال انجام دادم و پشیمان!
اما فکر میکنم کم کم، زندگی داره برمیگرده به حالت عادی خودش.
مورد دوم: من یه گره کور تو زندگیم دارم که هر دفعه سعی میکنم بازش کنم، بیشتر سفت میشه و ناممکن تر، شاید صلاحی است که بعدا متوجه میشم.
مورد سوم: تو زندگی تک تک ما ها، یه گره کور است، اما وقتی از بالا نگاه میکنم، میبینم که هر کسی یه مشکلی داره و کلا زندگی همینه دیگه، همش دغدغه و بالا و پایین، همش دوشواری و خنده و گریه، اما آخرش شکر به هزار یک دلیل.
مورد چهارم: من به یک دلیلش هم راضیم، شکر که خانواده ام سلامتند...
من بدترین اتفاق زندگیم درست تو چنین روزی رقم خورد و بعد اون گره کور تو زندگیم ایجاد شد. نمی دونم چجوری؟ ولی یه روزی حل میشه می دونم...
+ خوشحالم که خونواده ی سالم داری و خوشحالم که زندگی داره به روال عادیش بر می گرده!
ممنون...
دیدگاهت رو دوست دارم...اینکه قبول داری نباید با همه چیز جنگید چرا که شاید حکمتی داره این گره های بازنشدنی !
واینکه یادت نمیره چه چیزای مهمی تو زندگیت داری که باید ازشون انرزی گرفت....
راستی یه چیز...اسباب کشی های اونجا که اسباب کشی نیست فرندزجان...خونه ها مبله ..فقط باید وسائل شخصیت رو جابجا کنی..پس چرا یک ماه طول کشید؟!
نه عزیز جان، خانه های مبله خیلی کم است و کلا نباید سمتش هم رفت از بس اینها کثیف هستند.
اینجا هزینه کارگر و ماشین باربری باهاشون گرونه، برای همین باید خودت ماشین اجاره کنی و با دوست و فایل بار بزنی و بری جای جدید.
برای من یکماه طول کشید چون خانه جدید یه سری کار داشت که باید انجام میشد، مثل یه خورده رنگ کاری و تمیز کردن، فکر کن من صبح ها میرفتم کار تا عصر، عصری میامدم خانه یه چیزی میخوردم و یه سری وسایل که توی ماشین خودم جا میشد بار میزدم و میرفتم آن خانه و تا 10 شب کار و بعدش خسته و کوفته برمیگشتم، یکماه به همین طریق.
پس واقعااااا خسته نباشی ....خوشم میاد ازت...هر کاری از دستت برمیاد...
اما خب یه دوست دختر خوب مثل خودت کم داشتی که بهت برسه...برات چایی بزاره...خسته نباشید بگه...پایه نردبام رو بگیره که یه وقت سُر نخوره بیفتی..تمیزکاری کنه....غذای خوشمزه بپزه و خلاصه همدمت باشه تنها نباشی.........حالا شایدم بوده و ما داریم اینجا بیخودی غصه ات رو میخوریم بالام جان...
ممنون، کلی خندیدم از این چایی بریزه و اینها.
آدمی خودش رو با شرایط وفق میده دیگه، هرکسه دیگه بود هم همین کارا رو میکرد، تو سربازی ما هر روز 4 و نیم صبح پامیشدیم تا 10 شب که میخوابیدیم، هفته ی اول سخت بود بعدش دیگه عادت شد، در مورد اون مورد هم گشتیم نبود....
به نظرم وقتی اوضاع جوری شده که به راحتی می تونی خونه اجاره کنی؛این نشونه ی اینه که تقریبا مستقل شده ای و کم کم باید به فکر ازدواج بیفتی. واقعا حیف که عمر ادم به تنهایی و مجردی طی بشه.
نظر پدرو مادرم هم همینه و البته خانه اجاره ای نیست.
من میترسم.از آخرش میترسم.از این که آخرش بد تموم بشه می ترسم.از داستان جنایی میترسم.کاش آخر داستان من جنایی تموم نشه
به تو میگن یه مرد خود ساخته و مستقل ایرانی:) آفرین;)
گره کور....
همیشه و تو زندگی هممون هست...اما همشون باز شدنین...حتی اگه کور ترین باشن...
همیشه سالم و سلامت باشن
بله، کاملا باهاتون موافقم، فقط باید زمانش برسه
سلام
سلام...
پس حتی خونه ت هم اجاره ای نیست؟! دیگه عذر بدتر از گناه شد.
دیگه هیچ جوری نمی تونی بهونه بیاری که چرا زن نداری الان!
کم کم داره باورم می شه که جسارتت کمه واسه زن گرفتن!
بعله، آمدیم یه جا که هیچ ایرانی نیست...غریب افتادیم...