میدونی به نظر من روح آدم سرکشه، روح آدم برای اینکه آروم بگیره باید سرکشی کنه، میدونم متوجه نمیشی چی میگم، لپ کلام اینه که دور خودم یه کلاف بستم به نام زندگی که هر وقت میخوام سرکشی کنم به عاقبتش فکر میکنم و آخرشم عقب میکشم، چون از بی پولی و آوارگی میترسم...
ولی شاید یه روزی، یه روزی تونستم این ریسک بزرگ را انجام بدم، این طناب ها را پاره کنم و برم دنبال آرزوهام، برم سراغ چیزایی که دوست دارم، فارغ از نتیجه، برم تا به آرزوهام برسم...
این بدترین ریسک زندگیه
نوشته هات نشون میده عاقل تر از اینی که با سرکشی بخوای به آرامش برسی.
آرزوها هم با سرکشی بدست نمیان، با همت و پشتکار و برنامه ریزی به دست میان، مگه اینکه منظورت از آرزوها، ولنگاری باشه و باری به هر جهت زیستن.
من نمی دونم سرکشی برای تو چه معنی داره،ولی این رو میدونم که تا اونجوری که دلت میخواد زندگی نکنی به ارامش نمیرسی و اینکه ما فقط یک بار به دنیا میایم.
درووود...خیلی خوب نوشتی فرندزعزیز...
نت:







اگه بقول تو " سرکشی"..که من بهش میگم هیجان و تحرک و تحول..وحتی شاید بشه گفت "ریسک" که لازمه انرژی و روح ِ حیات و زندگی ست رو از خودمون بگیریم رخوت و تکرار و بی انرژی شدن نابودمون میکنه...
اگر به نیروی هستی باور داشته باشیم و به قدرت درونی ِخودمون برسیم....هیچ مانعی وجود پیدانمیکنه...ترس ، مغز ِفروپاشیه...
یه موقعی تو زندگیم شرایطم سخت بود تصمیم بزرگی گرفتم و حالا تا بهش برسم ادامه میدم. باید شرابط و عوض کنیم نه با شرایط راه بیایم