خوب آقای صاحاب خونه خیلی وقته نیومده. پس ناچارم! بنویسم. اوضاع احوال من خوبه. بد نیستم. ایشون هم به نظر می رسه که خوب باشن. راستش خیلی خبر ندارم. عید یه ایرادش اینه که همه از محیط عادی روزمره جدا می شن تا پیش خانواده شون باشن( حالا به اجبار یا به میل شخصی) یه جورایی من در این مواقع خیلی دلم نمی یاد دائم سراغ این و اون رو بگیرم. به علاوه که تجربه ثابت کرده زیاد که حال یه نفر رو بپرسی دو حال پیش میاد یا عصبانی می شه یا گم می شه. و نتیجه گیری اخلاقی این که نباید حال ملت رو پرسید. افتادم رو موج چرت و پرت گفتن!( نه که قبلا خیلی عاقلانه حرف می زدم!)
از فردا دوباره ماراتن بیرون رفتن شروع می شه. مدرسه کار دانشگاه خرید( این از همه بدتره) . همیشه تو یه سوم آخر تعطیلی ها دیگه می بریدم. می خواستم فقط تموم شه بزنم بیرون ولی امسال برخلاف بقیه ی وقتا دلم نمی خواد تموم بشه. حوصله ی دانشگاه رو ندارم. بماند که دلیل اصلیش اینه که کلی کارعقب افتاده دارم. بالاخره یه جوری می شه دیگه.
پ ن: کسی کار ویرایش سراغ نداره؟
امروز همگی دوستان و فک و فامیل کمال لطف را به من داشتند، می خواستم همه رو امشب بنویسم ولی اینقدر خسته هستم که اصلا نا ندارم.
فردا در چند بخش می نویسم!
دیشب بارون میومد. منم که با صدای باون دیگه هیچی حالیم نمی شه یا باید برم زیرش راه برم یا باید همه رو ساکت کنم پشت پنجره به صدای چک چک و گاهی یه تق خوردن آب رو حلبی هره ی دیوار یا میز تو حیاط یا هر جسم غیر طبیعی دیگه گوش گنم. دمغ نبودم ولی حوصله ی سرما خوردن هم نداشتم. پریدم یه کفش درست و حسابی و یه کت که آب نده پوشیدم و رفتم بیرون. انقدر راه رفتم که دیگه لباسم خیس شد. عالی بود. تمام پیاده روی های زیر بارون تو دبیرستان ودانشگاه یادم اومد و چون در اغلب موارد این پیاده روی ها شادی بخش بوده نه غم آور، کلی حالم خوب شد. بین آدمای دور برم فقط منم که با بارون حالم جا میاد، بهتر و سرحال تر می شم و تازه زندگی برام معنی پیدا می کنه. وقتی آسمون ابری می شه همه ی دوستام عزا می گیرن که حالا بارون میاد و ابره و آدم یاد بدبختی هاش می افته و غمگین می شن و من ذوق می کنم و سرحال میام و شروع می کنم به تحریک کردنن بقیه برای همراهی در پیاده روی. حالا مدت هاست که می دونم کار عبثیه. دیوونه ام می کنن تا بیان و انقدر غر می زنن و دمغ می شن که حال من رو هم می گیرن. خودم یه چیزی می پوشم و می زنم بیرون. اگه تو دانشگاه باشم انقدر راه می رم که بارون بند بیاد. بعدش پرنده ها شروع می کنن به خوندن. از روی شاخه ی هر درختی یه صدایی میاد. کافیه چشمام رو ببندم و فکر کنم تو بهشتم( البته اگه این وسط یه ماشین منو زیرنگیره!) بارون بهترین اتفاقیه که در تمام بهار و پاییز برام رخ می ده.
پ ن: این هیچ ربطی به اسمم نداره! لطفا نتیجه گیری نکنید!