تا دلیلی واسه درس خواندم پیدا نکنم، نمیخواهم ادامه بدم. باید دلیل داشته باشم، واسه خودم، نه برای دیگران، دیگران اصلا مهم نیستند، نمیخواهم دوباره تو اون دوران زجر آور الکی وارد شم! پ ن: این رو یک کمی جدی بگیرید...
چقدر خوبه که آدم یکی رو دوست داشته باشه، نه بخاطر اینکه نیازش رو بر طرف کنه، نه بخاطر اینکه کس دیگری رو نداره، نه بخاطر اینکه تنهاست، و نه از روی اجبار! بلکه بخاطر اینکه اون شخص ارزش دوست داشته شدن رو داره. از چغندر نامه.
شاید حدود یک ماهی است که ظرف این دو سال، بدنم دوباره بی جنبه بازی در میاره. هرچی خودم رو میکشم تا ساعت 2 حداقل بیدار بمونم، از 12 که ساعت میگذره، رختخوابم شروع میکنه بهم چشمک زدن! اَه اَه، بدن این همه بی جنبه؟ باید یک فکری کرد، این طوری نمیشه! پ ن: خوابم میاد! خارج گود: اتوبوس، کویر، سکوت مطلق، عطر تهویه اتوبوس، ساعت 3 صبح، Mp3 Player، خاطرات خوب و پَس زمینه آهنگ سنگ قبر آرزو. سرنوشت این جدایی دست او بود...
همیشه اون چیزیکه فکر میکنی، اونی نیست که واقعیت داشته باشه! خارج گود: به آخرش یک پسرم اضافه کنید، میشم همون پدر بزرگه! این روحیه پدربزرگی رو دوست دارم، حتی اگه همه ازش بدشان بیاد، مهم اینکه من باهاش حال میکنم، همین و بس...