.:Friends:.

روزانه های کاملا شخصی من...

.:Friends:.

روزانه های کاملا شخصی من...

خزان زندگی...

یک تجربه جدید، خیلی سخته، ناامیدی!
نمیدانم چرا این شکلی شدم، تو درسم هیچ موفقیتی ندارم و فکر میکنم که عمرا بتوانم لیسانسم رو بگیرم!
تو کارم یک قدم به جلو بر میدارم و 10 قدم به عقب!
دارم روزهای سختی رو سپری میکنم، خیلی سخت.
ای شکسته خاطر من روزگارت شادمان باد...
تقریبا یک ماهی میشه که این حس رو دارم،
بردی از یادم...
از دوستام هم که خبری ندارم، حاجی که با دوست دخترش هست و محل سگ به ما نمی گذارد، مهندس هم که جدیدا با یکی دوست شده، تریپ ازدواج!
اون دختر دیوونه هم خوبه، من رو حرص میده، منم جبران میکنم، الکی نگران یک سری جریانات هست که مرتبط به منه، هرچی میگم بابا چیزی نیست، بغض میکنه و میگه تو به من دروغ میگی!
دل به تو دادم، در دام افتادم، از غم آزادام...
پ ن: داشتم می نوشتم به آهنگهای بالا هم گوش میدادم.
خارج گود: برای آینده ام هیچ برنامه ای ندارم، هیچی، یک الافه بیکارِ سرگردان...

خودم...

از اینکه وقتم رو دارم به گندترین شکل ممکن می گذرانم، از خودم بدم میاد.
از اینکه هیچکدام از درس هام رو نمی فهمم، از خودم بدم میاد.
از اینکه دانشجو هستم، از خودم بدم میاد.
از اینکه الان دارم این جفنگیات را می نویسم، از خودم بدم میاد...

شاکی...

آقا از دست این دختر دیوونه! دیوونم کرده، امروز حسابی باهاش قاطی کردم.
عرض شود که ایشون یک بیماری کم و بیش خطرناکی دارند که فقط با دارو قابل کنترل( نه درمان! ) هست، خوب به طبع این دارو یک سری عوارض هم داره که زیاد به میل ایشان نیست!
دیروز داروهاش رو نخورده بود، امروز صبح بی هوش شده بود، طرف های ظهر زنگ زد که آره امروز دوباره برنامه داشتیم، منم حسابی قاطی کردم و کار حسابی به جاهای باریک کشید.
این دختر ها هم بساطی دارند ها، میبینه من از دستش به شدت ناراحتم میگه آخه عزیز من! منم گفتم اینقدر نگو عزیزم، از دستت ناراحتم.
خلاصه آخر این منه میکشه منم اون رو، راحت!
خارج گود 1: آقا این فضولی چه کارایی که نمیکنه!
خارج گود 2: حالی میده با 206 صفر دوستت، 160 تا پر کنی، کلاسم بپیچونی.
می خواستم تست کنم ماشین میره یا نه...

دوستام...

از این وضعیت خیلی راضی هستم، منظورم دوستام هستن، یعنی در کل سه تا، مهندس، حاجی و یک دختر دیوونه!
دیگه نه از آدمایی خبره که ادعای دوستی میکنند و نه از آدمایی که فقط دور و اطرافم بودند.
البته مشکلاتی هم داره، تعارف نمیکنم چون نمیتونم ببینمشون مجبورم با تلفن حرف بزنم، مهندس که یک شهر دیگه است، دختر دیوونه هم که وقتاش اصلا با من جور در نمیاد، فقط این وسط حاجی میمونه که اونم جدیدا دوست دختر پیدا کرده ما رو اصلا آدم حساب نمیکنه، زده تریپ 2 دره بازی، بهش خوش بگذره، همین کافیه!
از قبض تلفن این ماه به شدت وحشت دارم، یک چیزی یه در حدِ مرگ.
کوه رفتن دوباره شروع شده، اونم تو این برف! فوق العاده است. همیشه از اینه کوه خوشم میاد که عظمتش آدم رو میگیره.
پ ن: کی می یاد بریم توچال...؟

احمق...

من موندم این حاجی احمق، تا کی می خواهد جلوی احساسش رو بگیره؟
پ ن: به نظر من این پسر به تمام معنا احمقه...