.:Friends:.

روزانه های کاملا شخصی من...

.:Friends:.

روزانه های کاملا شخصی من...

نامردی...

بعضی وقتها براتان پیش آمده که دارید یک کار خطایی میکنید و خودتان هم کاملا می دانید اشتباه هست آنوقت برای خودتان دلیل و مدرک میارید؟
حالا من تو همون حالم، با این تفاوت که حتی خودم نمی توانم دلیلی هرچند مزخرف پیدا کنم.
چرا دارم این کار رو میکنم نمیدانم، شاید یک طورایی کنجکاوی، ولی این وجدان درد لعنتی...
خارج گود: حاجی میگه هر موقع تو بمیری یه گُه از رو زمین حذف میشه، چون هیچ وقت دریچه قلبت رو بر روی کسی باز نکردی. خوب اینم نظریه!
پ ن خارج گود: تا چشت دربیاد، آره... پس چی...

نزدیک...

یک جایی همین نزدیکی ها، تو خیابان های تهران، خیابان های شلوغ تهران، مثل همیشه با دو تا لیوان شیرقهوه و یا نسکافه.
کَل کَل سر اینکه کی خبرها رو زودتر بده، قهر و قهرکشی، مثل همیشه. حرص دادن های من و لجبازی اون.
داریم به ششمین ماه نزدیک میشیم، باید جشن بگیریم، برای من که خیلی جالبه! شد شش ماه.

مرگ...

مرگ از زندگی پرسید: آن چیست که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم؟
زندگی لبخندی زد و گفت: دروغ هایی که در من نهفته است و حقیقتی که تو در وجودت داری.
پ ن: به قول مسعود این قضیه داره، مربوطه به همون خبره، فردا شب شاید نوشتم چون شدیدا دارم میترکم!

خبر...

دقت کردین که یک روز آدم منتظر یک تماس یا یک اس ام اس و یا یک ایمیل از یک نفر هست دقیقا همان روز دوستای خدا سال پیشت بهت زنگ میزنند و یا فلان بانک اس ام اس میزنه که ما اینقدر سود میدیم و میل باکستان هم پر از اسپم میشه؟
مثلا امروز ما، منتظر یک خبر مهم بودم، ساعت نه صبح یک اس ام اس آمد، از رو مبل پریدم، انواع و اقسام موانع رو رد کردم و خودم رو پرت کردم به سمت موبایل آنوقت یکی از دوستان ما مسیج زده که: تو میدونی آخرِ سرندپیتی چی شد؟
آخر هم اون خبر نیامد.
پ ن: امشب خوب نیستم، امیدوارم فردا شب خبره خوبی بشنوم.
خارج گود: این چند روز که خانواده سفر بودن، کلی با تنهاییم حال کردم، مثل قدیما با آهنگ شروع به تمیز کردن و آشپزی کردم، خرید رفتم، یادِ خاطرات قدیمی خوب افتادن لذت بخشه...

نامزُدین...

روز اول بد نبود، نمیشه گفت که حسابی درس خواندم ولی حداقل شروع کردم!
امشب به سرم زد آرشیو آذر سال پیش رو بخوانم، عجب دورانی بود.
فردا شب یک اتفاق می افتد، یا خوب یا بد، دلم زیاد روشن نیست، امیدوارم خوب باشه، نه... امیدوارم هرچی درسته همون باشه.
یک کاری بدجوری داره رو سرم آفتاب بالانس میزنه، آخه قول دادم درس بخوانم ولی این هم ولم نمیکنه، اگه بشه تو ایران حسابی میگیره.
آقا یک سوال، جدیدا مد شده همه نامزد داشته باشن؟ والله به خدا! پسره بزمجه همسن منه آمده راست راست زل زده تو چشم من میگه: خب، ایشان نامزدم هستن.
یک بحث داشتیم با مهندس سرِ همین موضوع، میگفت 7 سال پیش میگفتن خواهرم هست، بعد دیدن خیلی دیگه تابلو هست، تغییر گرایش دادن به دختر عمه و خاله( پسر خاله و عمه ) بعد دیدن بابا اینم زیاد جالب نیست، مدت مدیدی مد شده بود دوست دختر و پسر، حالا هم که نامزد بازی شده، دوتا حلقه حلبی هم دستشان میکنند و کلی Love میترکونند.
رو تخت نشسته بودم که این دیوونه گفت حلبی، با مغز افتادم رو زمین، آی خندیدیم، آی خندیدیم.
ما که دیگه این Love بازی ها رو خیلی وقته گذروندیم، شاید سه سال پیش در این زمینه ها صحبت میکردیم ولی الان بیشتر در مورد کار و حساب بانکی هایمان حرف میزنم، منم نامردی نمیکنم کلی نشستم وسوسش کردم که پاشو بیا باهم درس بخوانیم، کار چیه!
آقا خلاصه تا میتوانید جوونی کنید، ما که ازمون گذشت، حسرت یک روز دیبس دیبس کردن با ماشین و ایران زمین رو میخوریم، الکی الکی بزرگ شدن، بقیه هم آدم رو بزرگ نگاه کردن دردسریه ها!
خارج گود: فردا شب من یا خوبم، یا بد، یا معمولی...