.:Friends:.

روزانه های کاملا شخصی من...

.:Friends:.

روزانه های کاملا شخصی من...

بیکار...

من از فردا رسماً بیکارم!
راستش به نظر من که شغل خوبی بود، حداقلش این بود که تو این 2.5 ماه، توانستم پول توجیبی خودم رو در بیارم، یک سفر هم رفتم که همچین کم خرج هم نبود، ولی مشکل اینه که فکر میکنم دیگه خیلی داره به درسم صدمه میزنه.
از اول دانشگاه تا حالا یک کلمه هم درس نخواندم، نمیخواهم زیادی تو اون سگدونی بمونم، همینطوری 5 سالِ میشه.
از فردا دیگه میشینم خانه مثل بچه آدم درس می خوانم ( آره جون خودم! )
از فردا دوباره باید دستمان بره تو جیب آقای پدر، حقیقتا خیلی سخته ولی چاره ای نیست.
برادرم که میگه سعی کن بازم ازشون کار بگیری ولی دلم نمی خواهد وقت بگذارم.
دیروز آخرین پروژه رو دادم و والسلام، تمام!
خارج گود: آدم، یک سری آدم ها رو دوست داره، یک سری رو خیلی دوست داره...

سیب و حوا...

قصه ی سیب یک عشق تازه بود،
مرا ببخش حوّای من ،
من ، آدم نمی شوم . . .

تولد...


الان حدود دو هفته است که می خواهم بیام و یه خروار بنویسم که ما( من و وبلاگم ) تولد 2 سالگی مان هست و وارد سومین سال شدیم ولی...
فقط بگم که من و Friends خیلی خاطرات با هم داریم.
تولدت مبارک...

روز صفر...

یک اس ام اس آمد که آزادی؟
مهندس بود، بعد از حال و احوال پرسی های اولیه و آنالیز بازی پرسپولیس استقلال وارد بحث اصلی شدیم.
شروع کردم حرف زدن، یک دفعه گفت پسر عوض شدی! با خنده گفتم چطور؟
گفت حرف های یک ماه پیشت رو یادت بیاد، الان هم ببین، عوض شدی پسر عوض شدی!
میگم خوب آره ولی نه اون قدر که تو فکر میکنی.
شروع میکنیم به حرف زدن تا من به یک بن بست می خورم، می پرسم تو جای من بودی چیکار میکردی؟
میخنده میگه من همیشه از تو میپرسم حالا تو می خواهی از من کمک بخواهی؟ بیخیال!
میگم نه! جدی، فرض کن جای من بودی...
شروع میکنه گفتن، میبینم درست میگه، میگه 14 روز این کار ها رو بکن، شاید سخت باشه، ولی تو که تصمیم گرفتی این راه رو بری باید با بدی هاش هم بسازی، این جزء زندگیه!
بعد از قطع تماس با خودم فکر میکنم که این یک امتحان هست و بهتره هرچی می خواهد پیش بیاد همین الان پیش باید، پس شروع میکنم.
میدانم این 14 روز عذاب آور هست( هست؟ ) ولی باید باشه، چون زندگی پستی بلندی داره.
چطوره اسم این پست رو بگذارم روز صفر، این 14 روز مجازی با من باشید.
پ ن: ازت مهندس ممنونم، راهنمایی فوق العاده ای بود.

گفتمان...

میگه بگو دیگه، میگم خوب بیخیال بابا، خسته ام می خواهم بخوابم، شب بخیر.
میگه نه، بگو، بگو خیالم رو راحت کن، اگه نگی تا صبح خوابم نمیبره، خودم رو میخورم، فکر و خیال دست از سرم بر نمیداره!
میگم مثل اینکه دوستان ناباب روت اثر گذاشتن، بیخیال، شب خوش!
میگه نه! بگو...، بگو که دوستم نداری، میگم کارت تو همین گیره؟ میگه آره.
میگم خوب من تو رو دوست ندارم.
پ ن: چرا گفت خیلی نامردی...؟