-
دردآور...
چهارشنبه 12 آبان 1400 20:23
یه دقیقه برم بالا منبر براتون، یه چیزی که درد آور است اینکه اوضاع ایران قشنگ نسبت به 40 سال پیش بدتر شده، یعنی بازی ایران -استرالیا بود سال 1997، من که بچه بودم خیلی کارها رو میتونستیم بکنیم و با اینکه اجاره نشین بودیم و خیلی اقتصادی پدر مادرم تحت فشار بودند، ولی یک سری چیزها قابل انجام بود. الان که 20 سال از اون موقع...
-
بزرگترین شانس...
جمعه 16 مهر 1400 21:52
فکر میکنم بزرگترین و بهترین شانس زندگی من، بعد از تمام فزار و فرودهای زندگی، آشنا شدن با همسرم بود.
-
مراوده...
سهشنبه 16 شهریور 1400 19:20
به همسرم میگم که مراوده ی من با آدم های دیگر باید به حداقل ممکن برسه، واقعیت اینکه من چیز زیادی برای ارائه ندارم، یعنی اگر شما هم صحبت من بشی، به احتمال خیلی خیلی زیاد قبل و بعدش چیزی بهت اضافه نمیشه، فقط وقتت میگذره، از طرفی هم من کلا آدم خوش مشربی نیستم، بیشتر شنونده هستم و خودم موضوعی برای صحبت ندارم. این چیزها به...
-
بهر تماشا...
چهارشنبه 20 مرداد 1400 00:21
آدمها دارند میمیرند، نفرین و آخرتی وجود نداره، زندگی همینه، اونیکه پول و قدرت داره همه چیز داره، بقیه هم بهر تماشا...
-
حق...
پنجشنبه 10 تیر 1400 16:24
زندگی خسته کننده شده، اینکه زور آدم نمیرسه به تغییر هیچ چیزی، اینکه مدام باید به فکر پول در آوردن باشی تا گشنه نمونی و اینکه همیشه سرت جلوی ظالم و زورگو پایین است. حق به حق دار میرسه و دنیا دار مکافات هم پشم، این چیزا واسه دلداری هست نه چیز دیگه...
-
به من بگو چرا...
چهارشنبه 12 خرداد 1400 06:57
کرم به جونم افتاده کارم رو عوض کنم، انگار میخوام از این دایره امن بیام بیرون رو خودم رو به دردسر بندازم، نمیدانم چرا واقعا...
-
و این خوب نیست
چهارشنبه 8 اردیبهشت 1400 07:19
وقتی از کار میام اینقدر خسته هستم که شاید نیم ساعت تمرین ساز بکنم، و این خوب نیست...
-
سال نو...
سهشنبه 10 فروردین 1400 06:31
سال جدید در بی حسی مطلق آمد و تفاوت خاصی نکرد با لحظه قبل در کردن توپ! چه حیف، کاشکی مثل 30 سال قبل زیبا و پر هیجان بود...
-
خدمت...
سهشنبه 5 اسفند 1399 00:02
یکی از کامل ترین و مختصرترین تعریف های خدمت: تصور عامه از سربازی اینه که مثل اردوگاه اشباح سیاه، پر از آموزشهای ویژه و تمرینات طاقتفرسا ئه که از افراد مرد بسازن کاش این بود کلا دوسه روز میدون تیره. الباقی رژه، بیخوابی، تحقیر و بطالت محض. بطالت نسبی هم نه ها. بطالت محض ...
-
گیرگاه...
یکشنبه 3 اسفند 1399 18:50
همسر آدم اجتماعی هست، من؟ شک دارم. اون میخواد بیشتر تو جامعه باشه و من کمتر، اون بیشتر تفاوتهای خودش و بقیه رو میبینه و من اصلا نمیبینم. همین میشه روز بعد از آخر هفته من باید راجب فلان حرف بهمانی بشنوم و دائم به خودم بگم دیگه نباید برم، ولی خوب خودمم هم میدونم معاشرت اون برای من مهمتر از ناراحتی خودم است...
-
خداوندگار...
پنجشنبه 16 بهمن 1399 06:24
یه بابایی هست، همسن های ما و دهه شصتی، با سواد و درس خوانده و دکتر، این آدم رو من بهش لقب خداوندگار تئوری توطئه دادم، میره بالا منبر ساعت ده شب مخت رو سوراخ میکنه که الان 12 ظهر هست، اینم آفتاب، باور نداری؟ برو ببین بعد میگی بابا الان که تاریکه! میگه نه، این رو تو مخت کردن، وگرنه این خورشید است، خلاصه این خداوندگار...
-
حقیقت...
جمعه 19 دی 1399 19:01
خلاف یاوهای که گفتن، دنیا دار مکافات نیست. که اگه بود، اوضاع و احوال این نبود...
-
تئوری توطئه...
دوشنبه 24 آذر 1399 00:21
گودال توهم، گودال عجیبیه، طوری که وقتی واردش میشی تورو مثل سیاه چاله میکشه داخل خودش و میشه یه چاه عمیق. حالا حکایت بعضی از طرفدارهای ترامپ است که شدیدا اعتقاد دارند تقلب شده، تا حالا 49 تا رای دادگاه رو واگذار کردند، دادگاه عالی حتی شکایتشان را نشنید و اینها همچنان اعتقاد دارند کل دنیا برعلیه این گروه است و همه فاسد....
-
تنها بشینیم...
یکشنبه 25 آبان 1399 18:15
نمیدونم چرا هرچی سنم میره بالاتر دوست دارم معاشرتم کمتر باشه، نه اینکه مشکلی از کسی باشه ها، نه! اینکه من کم حوصله شدم و دوست دارم بیشتر تنها باشم تا توی جمع، جریانی که برای همسر کاملا برعکس است...
-
صحنه پیوسته بجاست...
دوشنبه 21 مهر 1399 16:27
اول: خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد. دوم: شجریان عزیز همیشه برای من صدایی بوده از کاست یا کامپیوتر، همچنان همون است. سوم: امیدوارم ایران یه روزی از این سیاهی در بیاد و خوشحال بشه، رنگی رنگی و شاد...
-
شروع...
پنجشنبه 27 شهریور 1399 20:15
از بهمن هشتاد و سه تا الان، میشه شانزده سال، یعنی الان وبلاگم میره دبیرستان...
-
تنبلی...
دوشنبه 13 مرداد 1399 23:55
سرعت تغییرات خیلی زیاد شده، تقریبا خیلی چیزها رو چند روزی بهش بها میدیم و میگذریم، نمیدونم خوبه یا بد، ولی فعلا اینطوری زندگی جریان داره. کاشکی تنبلی چندین ساله رو بگذارم کنار و بشینم بنویسم...
-
امید الکی...
یکشنبه 22 تیر 1399 17:43
کاشکی بشه یه روزی، ایران برای همیشه از شر استبداد و استعمار خلاص بشه، کاشکی...
-
اتفاقات مهاجرت...
یکشنبه 18 خرداد 1399 23:39
از وقتی کرونا آمده، بیشتر زمانمان در خانه است و بیشتر باهمدیگر خیال پردازی میکنیم، چند شب پیش ها همسر میگفت اگر قرار اینطوری باشه برگردیم ایران! همین جمله باعث شد بحث قدیمی و همیشگی که بین مهاجرها هست باز بشه، آیا ارزشش رو داشت؟ من دنبال مهاجرت نبودم و مطمئن هستم اگر شرایط نبود، هرگز مهاجرت نمیکردم، احتمالا الان یک...
-
چرا رفتی...
شنبه 20 اردیبهشت 1399 02:27
چرا همه چی داره اینقدر سریع اتفاق میوفته؟ چرا نمیشه هیچکاری کرد؟
-
انسان فانی...
چهارشنبه 20 فروردین 1399 23:30
پسر دنیا چه کن فیکون شدش...
-
یادآر...
پنجشنبه 15 اسفند 1398 03:12
میتونستیم توی اون هواپیما ما دوتا باشیم، همینقدر نزدیک...
-
اسطوره ها نمیمیرند...
چهارشنبه 23 بهمن 1398 05:25
بازخوانی ترانه "خودت رو از دست بده" توسط امینم بعد از 17 سال در مراسم اسکار امسال، من رو برد به همون 17 سال پیش، عالی بود...
-
متهم گریخت...
دوشنبه 7 بهمن 1398 08:56
حسرتهامون هم دیگه واسه سالهای دور نیست، واسه همین ۱۵ سال پیش و سریالهای نود قسمتی هست، دغدغههای مملکت کلا متفاوت بود اون زمان...
-
قدمی رو به جلو...
جمعه 13 دی 1398 05:47
سه سال پیش همین موقع ها که کلی از زندگی خسته شده بودم، شروع کردم به صورت منظم و مرتب ورزش کردن و ساز زدن، تو هر موقعیت و مکانی از این دوتا غافل نشدم.حالا بعد از سه سال، به نظر خودم آدم بهتری شدم، نمی دونم از تاثیرات اینهاست یا اینکه بزرگتر شدم یا هردو، به هرجهت اخلاق های بدی که داشتم رو الان متوجه میشم و اصلاح کردم،...
-
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ...
یکشنبه 10 آذر 1398 21:11
فکر کنم سوال خیلی ها باشه که چیکار میشه کرد؟هیچی، مطلقا هیچی...
-
خواجه مگو که من منم من نه منم نه من منم...
چهارشنبه 8 آبان 1398 19:55
من آدم تکرارم، دوست ندارم وقتی یه چیزی باب میل است و خوب داره پیش میره به خاطر اهداف بلندتر رهایش کنم، بزارید با ذکر یک مثال افق ها را روشن تر کنم. مثلا در مورد کار، خوب کار بهتر همیشه هست با مزایا و حقوق بالاتر، ولی آیا مدیر جدید خوب خواهد بود؟ هم تیمی ها چی؟ یا یه مشت خل و چل دور همیم؟ این چیزها رو تا نری سر کار...
-
باز پخش...
دوشنبه 29 مهر 1398 00:45
اول: بیست سال از ساخته شدن اولین قسمت ماتریکس میگذره، یادمه فیلم رو توی کامپیوتر پسرعموها، توی هال خانه شان نشستیم دیدم و کلی کف و خون بالا آوردیم از این همه خفنی، همون زمانی که هنوز پنتیوم هم نبود و کامپیوترها رو لحاف تشک میکردند. به همین دلیل، نشستم این فیلم رو دوباره دیدم و باز کف و خون بالا آوردم به خاطر مطالبی که...
-
بوی ماه مدرسه...
چهارشنبه 20 شهریور 1398 20:44
خیلی ها از آهنگ های مدرسه و مهر و این دست خاطره ی خوبی ندارند، تقریبا تمام آدم های دور و بر من حس نفرت دارند به این چیزها. ولی من حس خوبی بهم دست میده، کودکی خوبی داشتم و از مدرسه هم فراری نبودم، چیزایی که یادم مونده خاطرات خوب است، نوشتن مشق و بعدش هم یا گل کوچیک یا دوچرخه سواری، اگر بپرسند میخوای باز برگردی تو اون...
-
عوارض...
چهارشنبه 9 مرداد 1398 21:56
سه ماه پیش دکتر گفت که دز قرصت رو باید ببرم بالاتر که دوباره فلان چیز تحت کنترل در بیاد، فقط اینکه احتمالا یه مقداری بعضی وقت ها احساس افسردگی و خمودگی خواهی کرد، برای اونم میتونم یه قرص بنویسم که عوارض اونم ضربان قلب و این چیزهاست. گفتم قربون دستت، نمیخواد، همون دز رو ببر بالا کافیه. حالا بعضی روزها، بی دلیل خموده...