.:Friends:.

روزانه های کاملا شخصی من...

.:Friends:.

روزانه های کاملا شخصی من...

بیداد...

روزها همینطوری میگذره، منم همینطوری ول واسه خودمان میگردیم، کار مفیدی که میکنم اینه که محکم وایسادم، محکم محکم...

خوبه، خوشم میاد، حداقل یه نکته مثبت هست.

ارتش داره نیرو میفرسته پاکستان، یه سری داوطلب میخواند، نمیگذارند خانواده اسم بنویسم، میرفتیم خوب میشد، از این آدم های دورو دورتر بهتر...

خودم...

من اگه نتونم با خودم مبارزه کنم، نمیتونم با دنیا مبارزه کنم...


پ ن: تو فاز اولم...

بد نوشت...

اول هفته بود که یکی از دوستان قدیمی تماس گرفت، محل کار بودم و امکان جواب دهی نبود، حدود ۸ باری زنگ زد و ۲ تا اس ام اس که کاره فوری دارم، نمیدونم چرا خوشحال شدم، فکر کردم با خود من کار داره، با بدبختی تماس گرفتم و دیدم دوست عزیز ما کارش یه جا لنگه که یاد ما کرده.

فقط فحش بهش دادم.

اصلا نمیخواستم این جریان رو تو وبلاگم بگم و از اول هفته داشتم با خودم کلنجار میرفتم

حقیقتش اینه که تمام دوستان (سابق) من، همشون در بدترین دوران زندگیم خودشان را کشیدن عقب، شاید فکر میکردن صدمه میبینند، اونها منو نمیخواستم، نه فرصت گوش دادن داشتن و نه زمان بیرون آمدن.

حالا که من خوب شدم کم کم دارن از سوراخ میان بیرون و جویای حال میشن، خب میشه همه چیز رو نادیده گرفت ولی...

ولی...

فکر کنم خیلی زمانها دوستیهایم بیشتر برای دیگران منفعت داشته تا خودم.

پ ن: این رو نوشتم، چون دلم میگفت بنویس که همیشه یادت بمونه.

بازیچه...

این موقع هاست که آدم دوست و از دشمن حسابی تشخیص میده...