.:Friends:.

روزانه های کاملا شخصی من...

.:Friends:.

روزانه های کاملا شخصی من...

تقدیر...

یه سری هستن زندگی واسشون میسازه، از زیر همه چیز در میرن و راحت زندگی میکنند.

یه سری دیگه...

بی نشان...

خستم، فوق العاده خستم...


روزمره...

امروز روز خوبی نبود، محل کار به شدت با یه مامور به اونجا دعوام شد، مردک احساس میکنه من باید اینکار رو براش بکنم، منم وایسادم تو روش گفتم هر وقت دستور کتبی فلانی آمد که گفته باشه من انجام میدم، هی میگفت من فلانم، من بهمانم...

به درک...

اوضاع خوب نیست اصلا، هنوز شروع نکردم قرص های دکترم رو خوردن، میترسم

از فردا شروع میکنم، نمیدونم چی میشه ولی بعضی وقت ها به قدری آستانه صبر و تحملم کم میشه که افکار فوق العاده منفی تو ذهنم شکل میگیره، اونم به صورت قوی.

میترسم، از این حالت میترسم، میترسم از روزیکه مقاومتم نسبت به این از بین بره.


پ ن: نمینویسم که خوانده شود، مینویسم که حرف زده باشم، حتی شده توی دنیای مجازی...

نداره...

پسره ی بیشعور عوضی چنان نشسته حق به جانب حرف میزنه که آره شما خدمت نمیکنید که...

آخه الاغ، تو که معاف شدی چی میفهمی، میری بالا منبر واسه من شعار میدی؟

میدونی چقدر نفرت انگیزی؟؟

میدونی؟؟

احمق...