.:Friends:.

روزانه های کاملا شخصی من...

.:Friends:.

روزانه های کاملا شخصی من...

خدا...


تو دوران آموزشی، دوست خوبی داشتم که بچه ی اصفهان بود و اکثر اوقات باهم بودیم، روزگار خوبی نبود، همیشه یه حالتش تو ذهنم میمونه.

هر وقت یه ناراحتی واسمون به وجود میومد و هر دو ناراحت بودیم، از رو تخت پامیشد، راه میرفت و با همون لحجه اصفهانیش میگفت: عیبی نداره، خدا کریمه...

راست میگفت، از وقتی این وبلاگ ساخته شده تو مشکلات بودم تا به همین امروز و مطمئنا باز هم خواهد بود، ولی لطف خدا بوده که کم نیاوردم و جا نزدم.

راست میگفت:

عیبی نداره، خدا کریمه...

رفتن...


ما که رفتیم...

روزگار...

روزگار بدی رو گذروندم، تعداد کمی باقی مانده تا به پایان

احوالات جسمی و روحی فاجعه آمیز است و رسما کم آوردم.

خدایا، نذرم رو قبول کن

درون...

به یقین میتونم الان بگم که در سن ۲۵ سالگی درک کردم که چرا انسان ها خودکشی، خودزنی میکنند.

چرا آدم تو خلوت خودش - اگه وجود داشته باشه - سرش رو میکوبونه به دیوار و فریاد میزنه به کدامین گناه...

روزگار...

نشسته ام اینجا

تو اوج تنهایی و تنهایی