.:Friends:.

روزانه های کاملا شخصی من...

.:Friends:.

روزانه های کاملا شخصی من...

حساب و کتاب...

اواسط ماه آبان بود که یکی از دوست های پدر یک کاری رو داد من برایشان انجام بدم.
اون موقع ها تازه کار کردن رو تو این زمینه شروع کرده بودم و کلی هم استقبال کردم و با خودم گفتم یه تجربه جدید هست که حقیقتا هم بود.
القصه این آقا چون باید این کار رو قبل از آمدن بازرس برای تایید پروژه انجام میداد کلی هم عجله داشت.
ایشان شنبه به من گفتند و سه شنبه هم میخواستند که واقعا دست تنها خیلی سخت و زمان بر بود.
من دانشگاهم خارج از شهر تهران در یکی از استان های نزدیک تهران است، تو این سه روز من ۵صبح پا میشدم میرفتم دانشگاه، چهار تهران بودم و 5 سر کار، 3 روز من دقیقا اینطوری گذشت که روز چهارم افتادم.
کار تموم شد.

تو این سه روز بهار 4 میامد مترو، یه ساندویچ که درست کرده بود بهم میداد و نیم ساعتی با هم بودیم و میرفت.
موقع حساب کتاب طرف گفت چقدر میشه و تعارف های همیشگی، منم اوصولا نه اهل تعارفم نه هندوانه گذاشتن، یه فاکتور براش نوشتم که شد 400 تومان ولی گفتم شما از طرف پدر هستید 270 بدید، اونم گفت باشه و ظرف یه ماه بعد هم من از طرف اون جاهای دیگه کار انجام دادم و یه چیزی حول و حوش 420 تومان ازش طلبکارم، که این آقا هم اصلا به روی خودش نمیاره.
منم دیگه بخیال شدم، نه که این مبلغ برام کم باشه ها نه! ولی میگید چیکار کنم؟ برم بهش بگم چرا پول من رو نمیدی؟
حالا منظور از گفتند ماجرا چی بود، امروز با بهار سر همین موضوع بحثم شد، هی میگه برو بگیر، هی میگه...
منم گفتم عزیز من، من به جای اینکه وقتم رو بگذارم برم دنبال این یارو میتونم 2 برابرش رو در بیارم.
میگه نه دیگه، حالیت نیست، تو اگه 1 میلیارد هم در بیاری باید اون 400 هزار تومان رو بگیری چون واسه اون کار تمام جونت رو گذاشتی.
تو که خودت رو نمیدیدی، من سه روز میدیدمت این یه جنازه شده بودی، اون موقع ها که نهار و شامت شده بود همون یه دونه ساندویچ! باید ازت فیلم میگرفتم که چقدر با اشتیاق، داری لذت بخش ترین غذای عالم رومیخوری!
یه طورایی راست میگه، وقتی یادم میفته میبینم چقدر صدمه تو اون مقطع زمانی دیدم.
نمیدانم...

هری پاتر...

سال دوم دبیرستان بود که با هری پاتر آشنا شدم، اتفاقی، مادر یکی از کتاباش رو گرفت و من شیفته...
بگذریم، این هری پاتر جیگری ما، یه ظرفی داشتن به نام قدح اندیشه، داستان هم از این قرار بود که هر چند وقتی که ذهنشان پر میشد این ذهن بد مصب رو خالی میکردند تو این قدح و بعدا هروقت بهش احتیاج داشتند با چوبدستی که داشتند میدیدند.
آی چقدر حصودیم میشه که چرا من یه قدح اندیشه ندارم.
اگر داشتم چی ها رو میریختم؟؟؟؟؟؟
دلم یه مسافرت از نوع خفن تنها و باحال میخوام، دله دیگه حداقل تو فکر و خیال یه حالی میکنم.
از رفقا هم که دیگر کسی نمانده، علی که ازدواج کرد و رفت، من ماندم و بهار و حوضمان.
شب قبل از نامزدیش باهاش رفتم بیرون میگم ببین داداشه من این خوش خوشان 2 ماه اوله، بعدش همین دختر خانم محترم چنان ... ازت سرویس میکنه که اون سرش ناپیدا...

چرندیات...

خیلی وقته ننوشیم یادمان رفته!
آقا از بس تنبلیم، هر چی میگیم پاشو یه تکونی به خودت بده ولی...
بگذریم...
اخوی ما رفته سربازی، یعنی اینقدر فاجعه بوده که خانواده گیر دادن پاشو برو از این خراب شده، بنده هم طی تفکراتی عمیق متوجه شدم که این مملکت درست بشو نیست که نیست، اما از اونجایی که خیلی ..... هستم دادیم کارا رو دست بهار جان تا انجام بده.
آقا این علی بود، رفیق جون جونی من! یادتون اومد؟ نه!!! مهم نیست، رفته خواستگاری و بهمن هم ازدواج میکنه، باورتون میشه؟؟
خودش میگه من موندم این دختره دلش رو به چی من خوش کرده!!!!
بهش میگم برای فلان تاریخ (بعد ازدواج) جایی قرار نگذار من و بهار دعوتتون کنیم، میگه حالا صبر کن ببینم تا اون موقع با هم صمیمی میشیم.
فکرش رو بکن! ملت اول ازدواج میکنند بعد صمیمی میشند! عجب ازدواجی...
این برف هم که سرویس کرد مارو، تموم هم نمیشه، امتحان ها رو هم که انداخته عقب، حالا از اون ور میخوان مارو زودتر بکشند دانشگاه...
عمرا، ما بعد از عید میرویم( شما دلت خیلی میخواد زودتر برو)
خارج گود: سکون، همین...

روزمره...

ما الان در یه جاییمان عروسی برقراره چون می خواهیم اینترنت پر سرعت دینای دینای(با ریتم بخوانید، مانند عدس پلو آخ جون...) کنیم، تا بترکه چشم حسودان و کارهای خارق العاده باهاش انجام بدیم.
تمامی بروبکس فامیل دارن میرن فرنگستان، ما فکر میکردیم چه حالی دارن این جماعت ولی فهمیدیم اگه دولت یه مملکت یه دسته ی خیلی خیلی بزرگ رو، روز و شب در نشیمنگاه آدیمزاد بالا و پایین کند راه دیگری وجود ندارد.
یه مقام قوه قضایی که طبق معمول خواست نامش فاش نشود گفت: حدالامکان زوج ها در خیابان دست یکدیگر را نگیرند!
آقا مملکت نگو بهشت بگو، ریدن تو ملکت خدایی کار هر کسی نیستا....
ما فردا امتحان داریم و من هی یه چیزی بارمه، نمیدانم این دانشگاه را قرار تا چندین سال دیگه برویم ولی من لیسانسه رو بگیرم عمرا ادامه بدم.
البته بماند که زدیم تو کار دکترای سیسکو که اگه بشه چی میشه...
خلاصه زندگی بر وفق مراد است و خبری نیست جز دوری یاران قدیمی و غار نشین...
تنها خبر مهم اینکه ما عشقمان کشیده است پیپ بخریم و بکشیم و برویم قاطی جماعت معتاد و هر روزه بر روی مغز خانم پرش و گاهی آفتاب بالانس انجام میدهیم جهت خرید آلات استعمال مواد افیونی.
بر میگردیم...

نه منم...

خوبم
نیستم؟
چرا هستم ولی کامپیوترم به شبکه دسترسی نداره...
آخی... از احساس همدردیتان ممنونم.
خوبه؟
آره خوبه.
درس ها هم، هی، می گذره.
زندگی هم می گذره، بد نیست، خدا را شکر.
آقا امروز با بهار رفتیم یه کباب ترکی زدیم به بدن، توووووووووووووووپ.
اصلا یه چیزی میگم یه چیزی میخورید هااااا.
حرف مفتی دیگر نیست...