-
دل نوشت...
دوشنبه 13 خرداد 1392 05:38
هیچکی نبود ببینه، مرد کوه دردِ...
-
شما با آقای همساده نسبتی نداری...
پنجشنبه 9 خرداد 1392 07:44
یه همکار عراقی دارم، میگفت آمریکا حمله کرد عراق، ما عراق بودیم. بعدش رفتم لبنان شد جنگ 33 روزه بین اسرائیل و لبنان. 2 سال پیش رفتم سوریه شد جنگ داخلی. حالا آمدم اینجا می ترسم ایران به آمریکا حمله کنه...
-
بغضی که شکست...
سهشنبه 7 خرداد 1392 04:49
فکر کنم آخرین باری که بلند و از ته دل هق هق گریه کردم، سر خاک پدر بزرگم بود. امروز شد آخرین بار، هق هق بلند توی تنهایی خودم، شکایت بلند به خدا و اشک هایی که سرازیر میشد. بغض این دو سالم شکست، تعریف خواهم کرد...
-
وضعیت حال...
پنجشنبه 2 خرداد 1392 21:10
یکی از بهترین های عمرم، گوش دادن به تصنیف حالا چرا با آهنگسازی خالقی، شعر شهریار و آواز بنان تو ردیف بیات اصفهان است. خیلی با این آهنگ خاطره دارم و هنوز هم بهم آرامش میده و اشکم را سرازیر میکنه. یه شاهکار که روح آدم رو صیقل میده. اون قسمتی که میگه نازنیا ما به عمر تو جوانی داده ایم، دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما...
-
آدمهای غمگین...
جمعه 27 اردیبهشت 1392 08:51
بچه که بودم، فکر میکردم آدمهایی که میرن فرودگاه پشت اون شیشه یا اونهایی که از پشت اون شیشه میان خیلی باکلاس هستند، هرچه مقصد دورتر، باکلاس تر. بعدش خودمان که رفتیم اون ور شیشه، دیدیم این مردم چه غمی دارند. هنوز رفتن به فرودگاه، به نیت سفر یا استقبال، حالم رو بد میکنه و یه غم بزرگ روی دلم میشونه. کاشکی اون پشت شیشه،...
-
منه ایرانی...
شنبه 21 اردیبهشت 1392 22:01
من ایرانیم، این دست خودم نبوده که تو ایران بدنیا آمدم، دست هیشکی نبوده، همونطوری که دست اون بور توی لندن یا اون سیاه توی تانزانیا نبوده. این جبر جغرافیایی، هیچ برتری برای هیچ گروهی نباید ایجاد کنه، ولی متاسفانه میکنه، تا 150 سال پیش بردِداری، الان هم به صورت نوینش. اینجا، یا حداقل توی یه شهر سوئد و شهر خودم تو آمریکا،...
-
من کج فهم...
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 20:54
فلسفه ی این آدم هایی که به صورت ناشناس (Invisible) وارد یاهو مسنجر می شوند رو نمی فهمم. یاهو مسنجر کلاً واسه چت کردن ساخته شده، درسته لینک میده به میل باکس و در لحظه ورود از وضعیت آب و هوای منطقه هم شما را آگاه میکنه، ولی در کل واسه ی چت کردن ساخته شده. حالا این دوستانی که به صورت ناشناس میان، من درکشان نمیکنم، مثلا...
-
این پست نظر ندارد...
شنبه 7 اردیبهشت 1392 01:06
6 هفته پیش، چندین مصاحبه تلفنی داشتم با یک کامپانی غول کامپیوتری، یه چیزی تو مایه های ماکروسافت. هیچ وقت پیگیر نشدم، با خودم گفتم این ها با این غول بودنشان هیچ وقت نمی آیند من را استخدام کنند، سه هفته پیش تو خواب بعد از ناهار بودم که گوشیم زنگ زد، طرف گفت اگه بگیم سر ماه بیا، می توانی بیای، منم گفتم آره. گفت باشه،...
-
چند...چند...
دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 22:39
پرده اول: پدرم همیشه میدونست با خودش چند چنده، میدونست اهل ریسک کردن نبوده و نیست، می دونست زندگیش چطوره... پدرم رویا پرداز نبوده، پدرم نمیخواست قله های افتخار رو یکی یکی طی کنه و بشه یه اسم گنده تو مملکتش، پدرم ترجیح داد هر هفته با دوستاش بره قله توچال و مرضیه بخوانه. پدرم چند سال قبل از انقلاب، به عنوان دانشجو پزشکی...
-
من رو همینطوری که هستم بپذیر...
دوشنبه 26 فروردین 1392 07:31
شده جمله ی روز و شب همه مان. داریم مرزهای اخلاقی رو به شدت هرچه تمام تر رد میکنیم و خودمان را اینطوری توجیح میکنیم که ما اینیم، میخواهی باش و نمیخواهی نباش. واسه همین تعداد دوستان مجازی - اینترنتی مان بیشتر از دوستان واقعیمان است و هر روز تنها تر از دیروز میشویم. نمیخواهیم خودمان را در میدان اخلاق/احترام/گذشت/فداکاری...
-
خانواده...
سهشنبه 20 فروردین 1392 20:07
حدود 10 ماه پیش، جریانی پیش آمد که نیازمند حمایت خانواده بودم، و خانواده هم گفته بودند که هستند. اما به موقعش نبودند، و مثل روز روشن بود که بدون حمایت خانواده من نمی توانم قدم توی اون راه بگذارم. همان موقع بهشان گفتم، بهشان گفتم که نامردی کردید. اون جریان واسه من، واسه آینده ام، واسه زندگی ام خیلی مهم بود، خیلی....
-
خود بینی...
سهشنبه 13 فروردین 1392 04:52
دروغ چرا! آدم اجتماعی نیستم. زیاد علاقه ای به روابط اجتماعی ندارم، نه از روی خودخواهی یا غرور، اصلاً! ارتباط برقرار کردنم ضعیف بوده و هست، این ضعف رو هم 9 سال پیش فهمیدم، شاید دلیل تولد این وبلاگ هم همین بوده... یه مدتی تلاش میکردم این ضعف رو برطرف کنم، نشد یا نتونستم، نمیدونم! از به جایی به بعد تصمیم گرفتم باهاش کنار...
-
وبلاگ vs آمریکا...
یکشنبه 27 اسفند 1391 18:17
یه چیزی که خیلی توی وبلاگ ها به چشم میخوره، خوب بودن خود و بد بودن بقیه است، این شامل خود من هم میشه. مثلا همیشه مردمی هستند که صف را رعایت نمی کنند، اخلاق اجتماعی ندارند، کلاه بردارند، دروغ میگویند و این مردم دارای رذایل اجتماعی هستند که هیچ وقت مای نویسنده وبلاگ شامل اینها نمی شویم. سر کار همه زیر آب زن هستند (ما...
-
و داستان همچنان ادامه دارد...
چهارشنبه 23 اسفند 1391 22:09
مگه ماها از زندگی چی میخواستیم که شدیم یه نمودار تانژانت، که یه سری با زاویه 90 صعود میکنند و ما بقی با همان زاویه سقوط...
-
آل کاپون...
دوشنبه 14 اسفند 1391 18:09
پ ن: فرودگاه شیکاگو، ایلینویز...
-
فانتزی های من...
سهشنبه 8 اسفند 1391 18:10
خیالپردازی و داشتن یه فانتزی، همیشه تو زندگیم مهم بوده. اینکه شب ها توی تخت خواب خودم را یه فضانورد حس میکنم که بدون جاذبه پر میکشه، یا اون زمانها که تهران بودم و خسته و داغون مثل بقیه مردم شهر سوار مترو و اتوبوس میشدم، خودم را هری پاتر فرض میکردم که با یه جادو و عصای جادوگریش همه رو به رقص وا میداشت. کلاً تصورات من...
-
تقویم...
پنجشنبه 3 اسفند 1391 23:02
آخرین بار به گمانم 3 سال پیش بود که توی تقویم علامت زدم، آنموقع در گیر درسی بودم به نام سیستم عامل، تقویم تا 45 روز رفت. این دفعه هم باز سیستم تقویمم رو راه اندازی کردم، فعلا 2 روز...
-
از تو... از من...
چهارشنبه 2 اسفند 1391 17:43
میگن از تو حرکت، از من برکت... نمی دانم الان اینجا باید بنویسم پس چرا ثابتش نمیکنی؟ یا اینکه مگه نمیبینی حرکتم رو؟ خواستم فقط بنویسم که نگی نگفتی...
-
طوفان های خاطره انگیز...
پنجشنبه 26 بهمن 1391 23:19
آب هوای آمریکا، آقا بدجور دم دمی مزاجه، بدجور. مثلا دیروز هوا 19 درجه بود و امروز شده منفی 4، خلاصه ما رو استاد کرده این آب و هوا. به خاطر همین آب و هوا، بدون هیچ دلیل یه دفعه یه گرد باد درست حسابی میاد، چند نفر رو میکشه و میره، اونم بدون اطلاع قبلی. تو اینجور مواقع، از توی تلویزیون و رادیو، تمامی کانال ها، یه 3 تا...
-
شتر معروف و این حرف ها...
دوشنبه 23 بهمن 1391 18:26
مرگ، همون شتر که قراره در خانه همه بیاد یه زمانی. حقیقتش فکر کنم، یه دوسالیه تاخیر داره واسه من، خوب شتر جان دقت کن با این کمبود منابع، هوا،اکسیژن و غذا که مفت نیست هدر بدیم. القصه، دیشب داشتم فکر میکردم که بهترین حالت چیه. عرض بشه که مرگ تو خواب را دوست دارم، یک سکته ای، ایست قلبی چیزی، توی تصادف و این ها و یا بیماری...
-
چی شد...
چهارشنبه 11 بهمن 1391 21:59
سه شنبه سه تیر 91، مطلبی نوشتم در مورد انگار نه انگار، در مورد اینکه خوبه هنوز طنز نویسی مثل پوری.ا ع.المی داره توی مملکت می نویسه و لبخندی به لب آدم میاره. امروز، بعد از هفت ماه، من نمی توانم لینک مطلب خودم را بگذارم و مجبورم اسم صاحب انگار نه انگار را با نقطه بنویسم. انگار نه انگار پاک شده، با تمام آرشیو و موجودی...
-
زمان...
سهشنبه 10 بهمن 1391 21:24
فکر میکنم رابطه ی من با جهان خارج (ارتباط با انسان ها) شده مثل خواب زمستانی. توی خواب زمستانی، درجه حرارت بدن پایین میاید، تنفس آهسته تر و سوخت و ساز بدن کندتر میشود. من هم حداقل ارتباط رو با جهان بیرون از خودم ( حقیقی، مجازی) دارم، که فکر میکنم شاید بشود این حداقل ها را هم به نوعی از بین برد. یه زمان میخوام برای خودم...
-
سر آغاز...
دوشنبه 9 بهمن 1391 18:42
پست زیر، مربوط به وبلاگ بی نام و نشون است. " گاهی وقت ها هست که دوست داری گم بشی، یهویی، بی خبر ناپدید بشی کلاَ گاهی وقتا هست که دوست داری از نو شروع کنی، تازه ی تازه، جدیدِ جدید از اولِ اولِ اول، از صفرِ صفر گاهی وقتا هست که دوست داری خودتو عوض کنی بشی یه خود جدید با یه سری از خصوصیت هایی که توی ذهنت بوده و هست...
-
فرانکو...
دوشنبه 2 بهمن 1391 06:20
بیکاری توفیق اجباری بهم داد که دوباره به فکر کتاب خواندن بیافتم. قبل از دانشگاه، آلمان نازی را از ظهور تا سقوط شخم زده بودم، اصلا چی شد که آلمان به سمت نازی شدن رفت و نازی شد و بعدا هم جنگ و سقوط. هرچی کتاب مستند، خاطره و روایت بوده در این زمینه خوانده ام. تصمیم گرفتم برم سراغ دیک.تاتوری فرانکو، که از سال 1939 تا...
-
از یه جایی به بعد...
پنجشنبه 28 دی 1391 02:06
روز بعد از استعفا، با یه دیتا سنتر بزرگ مصاحبه کاری داشتم. قبلش تو ذهنم همه چیز رو حفظ کرده بودم که از اینجا شروع کنم و به اینجا برسم و اینطوری ببندم و در آخر چه طوری به سوالاتش جواب بدم. رسیدم، معاون شرکت نفر اول بود، گفت چه رزومه ی خوبی (ارواح شیکم دروغگوت که به همه همین رو میگید)، پرسید تو 5 ثانیه بگو چرا باید تو...
-
کار درست...
سهشنبه 26 دی 1391 05:59
استعفا دادم...
-
ول نمیکنه بره....
جمعه 22 دی 1391 17:53
زیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی سوت توی سرم...
-
کار...
پنجشنبه 21 دی 1391 20:52
پیدا کردن کار در اینجا، یه چیزی مثل پیدا کردن سوزن تو انبار کاه است، حداقل باید 6 ماه روزی 8 ساعت بگردی دنبالش، کار همه چیز است، خیلی زندگی ها به خاطر تغییر محل کار شوهر و همسر به پایان رسیده، کلاً کار همه چیزه اینجا. دلم میخواست کارم رو عوض کنم، برم یه شهر دیگه، بیشتر آرزو بود تا خواسته ای که واقعا برم دنبالش، کی حال...
-
قدیما...
سهشنبه 19 دی 1391 05:14
نمیدانم شمام یادتان میاد یا نه، اون قدیم ندیما، زمان ویندوز 98 و 98SE و ME، آقا عذابی بود نصب کردن مودم اینترنال، یعنی عذاب ها، هی از COM فلان بپر COM بهمان که بشناسه. صد بار ریستارت کن ویندوز رو، بدبختی بود کلاً. مثه الان نبود که مودم کلا منسوخ شده باشه، داستانی داشت واسه خودش. پ ن: در جستجوی خویشتن را دعوت میکنیم به...
-
اعتراف نامه...
یکشنبه 17 دی 1391 21:06
بهمون گفتند اعتراف کن، چشم. اعتراف میکنم تا پنجم دبستان که مچم رو گرفتند، مشق هام را نصفه نیمه مینوشتم و فقط صفحه پر می کردم. اعتراف میکنم تو دبستان که مبصر بودم، زنگ های تفریح میرفتم سراغ دفتر دیکته که معلم منتظر بود زنگ بعد صحیح کنه و غلط های خودم را درست می کردم. اعتراف میکنم یه بار معلم ازم پرسید جمع کدوم عدد ها...