-
کار را که کرد؟ آنکه تمام کرد...
چهارشنبه 15 مهر 1394 06:31
تو ماشینم 2 تا سی دی بود و یک یو اس بی که به ضبط وصلِ، معمولا رادیو گوش میدم ولی بعضی وقت ها هم میرم رو موزیک، دیروز برگشتنی زدم رو سی دی و دیدم خیلی تکراریه و عوضش کردم، اون یکی سی دی را گذاشتم، غیر از یکی دو تا آهنگش، بقیه اش یاداور لحظات تلخیه. پمپ بنزین زدم کنار، انداختمش تو اون سطل گنده های زباله، مثل یه...
-
درود به تو آریایی...
یکشنبه 12 مهر 1394 18:18
آدم بالا میاره از این همه نژاد پرستی که توی دنیا پخش شده و هر روز هم داره گسترش پیدا میکنه، از مملکت خود ما بگیر تا این سر دنیا. هر حادثه یا اتفاقی که می افتد انگار مجوزی میشه واسه خیلی از مردم کره ی روی زمین تا تخم کینه و نفرت رو پخش کنند، خوب داریم تخم عرب ستیزی و قوم ستیزی و دین ستیزی رو پخش میکنیم. از تنفری که ما...
-
حافظ منافع هست دیگه...
پنجشنبه 2 مهر 1394 17:39
من با خودم چی فکر کردم که انتظار داشتم دفتر حافظ منافع جواب یکی از 6 خط تلفن یا ایمیلش رو بده؟ دکتر جان، بی زحمت به بروبچه های وزارت خانه بگو طراحی وب خودش یه شغله، بِدن بیرون یکی این سایت رو طراحی کنه، خودشون زحمتش رو نکشند...
-
زندگی روستایی...
شنبه 28 شهریور 1394 07:56
خانه روستایی بد نیست، اینطور به نظر میاد که در محله من فقط افراد بازنشسته زندگی میکنند، امروز که همسایه بغلی به من گفت تو جای نوه ی من هستی. کار زیاده، از چمن زدن بگیر تا رنگ کردن پارکینگ و هرس کردن باغچه، خیلی خسته ام، خیلی. معمولا عصر ها که از کار میام یه نیم ساعتی میخوابم و بعدش تا 9 شب کارای خانه رو میکنم، بعد از...
-
این تموم شه...
سهشنبه 17 شهریور 1394 05:12
من از این آدم هام که امروزم رو واسه فردا خراب میکنم: بزار فارغ التحصیل شم بعد با بچه ها میرم استخر، الان وقت درس خواندن هست. بزار سربازی تموم شه، بعدش دیگه راحت میرم میترکونم. بزار از اینجا مهاجرت کنم، بعدش دیگه راحتم. بزار یکم جا بیوفتم بعدش میرم کلاپ و دختر بازی! بزار کاری که دوست دارم پیدا کنم، بعد میرم میگردم....
-
لعنت به من...
دوشنبه 16 شهریور 1394 06:19
دیروز سر موضوعی که از صبح پیش آماده بود و تا 10 شب ادامه داشت، سر چندین نفر غریبه فریاد زدم، اشتباه از اونها بود و آخر شب چندین باز از ته قلبم ازشون معذرت خواستم که صدام رو بالا بردم، اما لعنت به من که صدام رو بردم بالا و نتونستم بر خشم غلبه کنم، واقعا پشیمون و ناراحتم، کاشکی میشد برگشت و دیگه تکرار نکرد...
-
کرم شب تاب...
چهارشنبه 11 شهریور 1394 07:13
یه سری حشره ی فصلی اینجا هست، که موقع پرواز یه کمپرسی از خودشون در میکنند و باس.نشون روشن میشه، خلاصه که باعث شادی من میشند، دوستم میگه اسم اینها باس.ن فسفری است...
-
چندبار بگم ماست پرچرب نخر...
یکشنبه 8 شهریور 1394 06:49
قسمتی از متن وبلاگ سه روز پیش که داستان همه ماهاست: پدرم سمعک میگذارد و همزمان که صدای سوت سمعکش میآید پشت تلفن جوابهای بیربط به سوالهایم میدهد. در جواب شام چی دارید میگوید ای الحمدالله بد نیستیم. وقتهایی که دور همیم دونفری مینشینند به دهان ما زل میزنند و لبخوانی میکنند. ساکتند و مشارکت نمیکنند و پدرم...
-
زندگی شهری...
پنجشنبه 5 شهریور 1394 07:57
تا سه هفته دیگه دارم میرم تو روستا زندگی کنم، یکم واسم ترسناکه سر و کله زدن با تمام مشکلات پیش رو...
-
محل تولد: ایران...
دوشنبه 2 شهریور 1394 06:56
فکر کنم من برعکس کل دنیام، ولی دوست دارم بچه ام ایران به دنیا بیاد، حتی شده فقط ماه آخر مادر بچه ایران باشه، دوست دارم تو مدارک شناسایی بچه ام بزنه محل تولد ایران، نه آمریکا. خانه آدم، هر چقدر خراب و ویران باشه، بازم خاته است، خانه ای که ریشه ی من اونجاست و باید اونجا بمونه...
-
نفرت انگیزترین مکان دنیا...
یکشنبه 25 مرداد 1394 19:32
نفرت انگیزترین مکان دنیا واسه من فرودگاهِ امام خمینی است...
-
دلتنگی...
پنجشنبه 22 مرداد 1394 07:10
تو یکی از کوچه پس کوچه ها شهر، بوی طراوت چمن ها من رو برد توی پارک لاله و دوران بچگیم. بچه که بودیم مادرم من و برادرم را با اتوبوس میبرد پارک لاله و ما هم یا بدمینتون بازی میکردیم یا میرفتیم کنار حوض و استخر بدو بدو میکردیم، شبشم موقع برگشت یه ساندویچی بود میرفتیم اونجا. کلا مطلب دیگری مد نظرم بود، اما این بوی چمن...
-
بلاگ اسکای و دیگر هیچ...
دوشنبه 12 مرداد 1394 19:04
سال 81 آونورها بود که فکر میکنم پرشین بلاگ آمدش و کم کم وبلاگ نویسی شروع شد، همزمان باهاش وبسایت نغمه، ایران کلیپ و سرزمین هم بود که دوتای اولی نماآهنگ! با فلش میگذاشتن و سومی آلبوم خواننده ها. فکر کنم از همون زمان ها بود که من یه وبلاگ توی پرشین بلاگ ساختم و شروع کردم راجب کنکور نوشتن. اوایل سال 83 بود که بلاگ اسکای...
-
نشد که بشه...
سهشنبه 30 تیر 1394 06:42
از دیروز خیلی با خودم کلجار رفتم که مطلب زیر رو بنویسم، هزار با تو ذهنم نوشتم و ویرایش کردم و پاک کردم، ولی خوب نشد اون چیزی که میخواستم. روز عید فطر امسال، 2 تا از بهترین دوستام ازدواج کردن و من با اسکایپ باهاشون رقصیدم و قهقه زدم و بغض کردم. خوشحالم براشون...
-
غر غرهای یک مهاجر...
جمعه 26 تیر 1394 04:39
میدونی، هیچ جا خانه آدم نمیشه، هیچ جا اتاق خودت نمیشه، وقتی بلیط میگیری که بری دیدن خانواده و دوستان، میگی میرم خانه. واسه ی من، تا این لحظه، همیشه این حس بوده که یه روزی ول میکنم و برمیگردم، یه حس احساسی که دلم رو شادمیکنه، یه چیزی که منطقی احتمالش کمه ولی بودن حسش لذت بخشه. ولی یه روزی، کم کم، میبینی ریشه گرفتی،...
-
قوانین نا نوشته...
پنجشنبه 25 تیر 1394 06:13
می دونی، آدم نمیتونه به پدر مادرش بگه جمع کنید برگردید مملکت خودتان، نمیتونه بگه مزاحم هستید، نمیتونه بگه الان بچه شما مستقل از شما داره زندگی میکنه و شما به نوعی مزاحم زندگی اون هستید وقتی وارد زندگی اون میشید، نمیتونه بگه دوست داره تنها باشه، دوست نداره فلان کار رو انجام بده، دوست داره فلان کار رو انجام بده و با...
-
تنهایی...
چهارشنبه 17 تیر 1394 04:22
بعضی وقت ها تحمل تنهایی چقدر سخت میشه...
-
تکنولوژی...
پنجشنبه 11 تیر 1394 07:04
بدم میاد از هرچی ایستاگرام و فیس.بوک و این سوسول بازی ها، من آخه نمیفهمم شما میرید مهمونی که سرتان تو گوشی باشه یا بشینین با میزبان/مهمان صحبت کنید، غذا میکشند صبر کنید صبر کنید عکس بگیریم، کیک میارن صبر کنید صبر کنید عکس بگیریم، پس فردا حتما موقع ................ میگن صبر کنید! چیه هرکسی رو میبینید یه ماسماسک دستشه...
-
این آنقدر قشنگه که باید چاپ کرد زد تو اتاق...
سهشنبه 9 تیر 1394 05:04
جذامیان به ناهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند، حلاج برسفره آنها نشست و چند لقمه بر دهان برد. جذامیان گفتند: دیگران بر سفره ما نمی نشینند و از ما می ترسند. حلاج گفت: آنها روزه اند و برخاست. غروب، هنگام افطار حلاج گفت: خدایا روزه مرا قبول بفرما شاگردان گفتند: استاد ما دیدیم که تو روزه شکستی حلاج گفت: ما مهمان خدا...
-
من و بابام...
شنبه 6 تیر 1394 18:22
اوج فوتبال دیدن من بر میگرده به جام ملت های آسیای سال 96 و مقدماتی 98 فرانسه و خود جام جهانی 98، سال دوم و سوم راهنمایی بودم. زمان فوتبال، مخصوصا اون حساس هاش، من و برادرم خیره به تلویزیون 21 اینچ و محو فوتبال، اما پدرم میرفت بالا پشتبون و شروع میکرد قدم زدن، میگفت اعصابم نمیکشه، وقتی من و برادرم یه داد و هواری...
-
ما آدم های فوق العاده معمولی...
یکشنبه 31 خرداد 1394 18:29
تو یه جمعی بودیم، یکی از دوستان رفته بود بالای منبر و از رشادت های خودش در زندگی تعریف میکرد، کلا میگفت منی که الان اینجام بدبختی کشیدم و فلان و بیسار. یه طورایی حرف مفت میزد، یعنی به نظرم تمام این آدم ها با این طرز فکر حرف مفت میزنند، همه ی ماها رشادت هایی تو زندگیمون کردیم که از نظر خودمان کار خیلی شاقی بوده، ولی...
-
دلمان خانه میخواد...
جمعه 22 خرداد 1394 05:59
یه چند وقتی است باید آخر هفته ها غروب از تو خانه کار کنم، معمولا هم فقط نظارت میکنم به کاری که بقیه انجام میدهند. معمولا از روی اینترنت رادیو پیام را میگیرم و در حین کار کردن گوش میدم، و دلم عجیب هوس خانه و کشورم رو میکنه. نمیدونم چرا، ولی آهنگ ها و مجری های رادیو پیام از ۲ شب تا بامداد تهران، فرق میکنند، انگار با...
-
30 گیگ...
پنجشنبه 21 خرداد 1394 05:39
تو سفر ایرانم، پدرم یه روز گفت بیا بشین این سی دی هایی رو که نمی خوای بنداز دور. یه خروار سی دی، از درایور مودم دایل آپ اسکترنال بگیر تا ام پی تری. یه عالمه سی دی ام پی تر داشتم که همه رو ریختم رو یک یو اس بی و آوردم، کل حجم اش شده 30 گیگ، که کلا الان حجمی نیست ولی خوب اون موقع، سال 82 خیلی بود. القصه، هر شب یک کالکشن...
-
بعله، ما اینیم...
دوشنبه 18 خرداد 1394 21:42
بعضی وقت ها نوشتن سخت میشه، حرف قابل گفتنی نیست، روزمرگی، میریم سر کار و میخوریم و میخوابیم. تو یه چرخه ی هرکی پولدارتر باشه موفق تر است هم افتادم که حرف مفت است و فقط باعث میشه آدم از زندگیش لذت نبره.
-
امان از این باس.ن گشاد...
پنجشنبه 7 خرداد 1394 05:39
از کو.ن گشادیه خودم خسته شدم، احساس میکنم هیچ کاری نمیکنم، صبح تا عصری که سر کار هستم، وقتی میام خانه، یه خط در میان میرم ورزش و بعدشم حمام و درست کردن غذا و آماده کردم تغذیه! محل کار و خواب، یعنی ۱۱ من خوابم. دلم میخواد مثل این فیلم ها تا ۲ صبح بیدار باشم، تا ۱۰ شب با دوستام تو کافه، بعدشم درس بخوانم، موسیقی تمرین...
-
ترک عادت موجب مرض است...
یکشنبه 3 خرداد 1394 06:34
آدمیزاد خودش را به شرایط وفق میده، مثلا بچه بودیم و به خاطر تعویض خانه باید مدرسه رو عوض میکردیم، کلی جنگولک بازی در می آوردیم ولی بعد از دو هفته عادت می کردیم. من یازده سال است که از عینک استفاده میکنم، البت نه همیشه، موقع کار، رانندگی، مطالعه و دیدن تلویزیون. ماه پیش یکی از همکارا عمل لیزیک انجام داد و دیگه عینک...
-
بعضی عکس ها یه دنیا حرف داره...
شنبه 2 خرداد 1394 19:29
نوشته ی روی دیوار...
-
امان از رفیق ناباب...
دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 06:29
ما یه رفیقی داریم که جدیدا به وزارت پست و تگرام و تلفن پیوسته. عکس پرسنلی اش، عکس خودش هست با دختر 2 ساله اش که دارند از کوه بالا میروند، یه دست دختر تو دست پدر و دست دیگرش به عروسک، با یه کلاه و شلوارک. آقا ما این عکس رو روزی 2 یا 3 بار میبینیم، حسودی میکنیم و دلمون میگیره. حالا برداشته 3 روز پیش دوباره یه عکس...
-
من شدم روخونه، دلم یه مرداب...
شنبه 26 اردیبهشت 1394 06:08
یک ماه پدر و مادر آمدند که ببیند شاه پسرشان چیکار میکنه! یه هفته قبل رفتن، مادر گفت، قبلنا وقتی میومدی شادی می آوردی، حالا در بهترین حالت کوه غم هستی که آدم دوست نداره کنارت باشه...
-
خر مراد...
یکشنبه 20 اردیبهشت 1394 21:12
همه میخوان باحال باشند، همه میخوان بگویند با بقیه فرق دارند، همه میخوان تک باشند، همه میخواند cool باشن. اما هیشکی نمیخواد خودِ آدمیزادش باشه...