یه حس سه نقطه تخیلی من دارم راجبه امتحان ها هلو...مثلا یه درس داریم خفن خفن که همه 10 بار میگیرن حذف میکنند ولی من شب امتحان میگم پاسه و جالبه که پاس هم میشه.
دیشب هم به همچین حس تخیلی بهمان دست داد و با افتخار رفتیم سرجلسه
سوال یک رو دیدیم گفتیم یه چیزایی بلتیم
سوال دو و سه و چهار به همچنین
رسیدم به سوال آخر یعنی سوال 5، خواندم، از اون سوال هایی بود که آدم میخوانه نه فکر میکنه نه سعی به فکر کردن میکنه چون میدونه نمی توانه حلش کنه
منم گفتم بیخیال این، از اون 4 تا یه 13 بگیریم و بیایم بیرون
در افکار خود غرق بودم که چشمم به جمال بارم بندی افتاد و دیدم بله، استاد الاغ ما 10 نمره بابت سوال 5 داده
خلاصه میافتیم و به قول دوستمان ری دی م به تابستانمان
عرض شود که باز معلوم نیست این اخوی ما سرش به کجای کی گرم شده که صبح تا شب معلوم نیست کدوم گوریه
حالم خوب نیست چرت و پرت می نویسم، فردا هم امتحان دارم
یه چیز جالب امروز یکی از دوستان قدیم رو تو دانش گاه دیدم بعد از 1 سال، قدیم ها با هم اینطوری بودیم و اینها
هی دستش آورد آروم زد به صورت ما، گفتم بچه نکن، هی کرد، گفتم نکن من قاطی ام، هی با خنده میزد، منم جاتون خالی یه سیلی آبدار نثارش کردم بره حالش رو ببره، از اون سیلی ها که آدم با صداش حال میکنه...
![]() |
![]() |
![]() |
مهر 83 تا خرداد 85، شاید بشه گفت 2 سالی که من بزرگ شدم.
اتفاق، شانس و یا هر چیز دیگه
هر چی بود خوب بود، فوق العاده بود، سخت گذشت، خیلی سخت ولی الان آدم فقط خوبی هاش یادش میمونه
تو همین 2 سال اوج وبلاگ نویسی و اس ام اس بازی و خلاصه هر جور تماسی برای رهایی از تنهایی بود، خیلی از بچه دیگه نمی نویسند، خیلی ها رو نه تنها آدرسشان را یادم رفته بلکه اسمشان هم فراموشم شده.
روزگاری بود، یه حس غریبی نسبت به اون موقع دارم، شاید یه حسودی و شاید...
به هر حال گذشت و گذشت تا من الان اینجام، یه جای خوب، یه زندگی خوب و یه آینده خیلی خیلی خیلی روشن.
به اندازه ی تمام این 2 سال تو این وبلاگ خاطره است، خوب و بد فرقی نداره چون همشان خوبه، همش تجربه و خیلی چیزهای دیگه
بعد از خرداد 85، این حس وبلاگ نویسی از من و خیلی از بچه ها رفت، رفت تا کسایی که بهش احتیاج دارند را پیدا کنه.
خارج گود: اگه یه وقت و روزگاری گذرتان به طرف های پارک نیاوران افتاد، تو مجموعه کاخ نیاوران یه کافی شاپ هست، توپ، برید حال کنید...
باید تا اونجایی که آدم جون داره تلاش کنه
بالاخره یک روز مزد زحمت هاش رو میگیره، حتی تو این مملکت ویران...
وضع ملت هم به همچنین
حکومت هم که مردم رو به چپ خودش حساب نمیکنه، تا یه جنگ را نندازه بی خیال نمیشه
اما همیشه یه راهی هست
فرار...
پ ن: توصیه میشود در هنگام خروج یک عدد دستگاه سوراخ کن برای سوراخ کردن شناسنامه همراه داشته باشید تا هر وقت خدای نکرده، روم به دیوار، زبونم لال خواستید برگردید نتوانید.
فعلا...



