X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 4 تیر 1396

تیشه به ریشه که میگن همینه...

از اینور و اونور و خواهش و تمنا کتاب از ایران میرسه به دستم، اکثرا چاپ های ده سال اخیر، الان داشتم این ساندویچ سس مایونز ندارد را میخواندم، مجموعه داستان های سیلینجر، ترجمه ای از سارا آرامی و مرجان حسنی راد، نشر افق.

بی نهایت بی درو پیکر، ترجمه ناقص و ضعیف با کلی سانسور که کلا داستان را از مسیر اصلی اش خارج میکند، کتابی که من دارم سر یکی از داستان ها دو برگ کامل رو دوبار چاپ کرده است و دو برگ اصلی را اصلا چاپ نکرده، برای همین داستان چهار صفحه ندارد و خواننده باید حدس بزنه اون چهار صفحه چی اتفاقی افتاده.

 چه بد، چه حیف که اینطوری داره میشه...

جمعه 26 خرداد 1396

جی. دی. سالینجر...

یه دوره بود تابستان 5 سال پیش که من و برادرم باهم زندگی میکردیم، در اوج بی پولی، برای اینکه درد این بی پولی رو کم کنیم، هر شب یه فیلم خوب میدیدیم، از کلاسیک دهه 70 بگیر تا فیلم مستقل لهستانی، فکر کنم در طی 5 یا 6 ماه، ما حدودا 200 تا فیلم دیدیم.

فیلم دیدن و کتاب خوندن رو دوست دارم، فکر آدم رو مشغول میکنه، آدم رو پرت میکنه به یه دنیای مجازی و برای لحظه ای از دغدغه های روزانه جداش میکنه...

یکشنبه 21 خرداد 1396

داستانیست که بر هر سر بازاری هست...

شما رو نمیدونم ولی خودم فکر میکنم اینترنت شده یک وسیله تباه، پیدا کردن مطلب مفید توش مثل سوزن تو انبار کاه است، البته مطالب و کتاب های آموزشی خوبی میشود توش پیدا کرد، ولی پیدا کردن و خوندن کتاب، شاید کمتر از 10 درصد باشه و بقیه اش تباه هست، و چقدر حیف که منم مثل خیلی های دیگر عمرم را دارم به تباهی میگذرانم...

پنج‌شنبه 18 خرداد 1396

روز...

چقدر امروز بد بود، چقدر تلخ بود، چقدر نکبت بود...

شنبه 13 خرداد 1396

آخر هفته های لعنتی...

وسط هفته خوبه، میرم سر کار و ورزش و فلان و بهمان، شب که میرسم خانه نابودم و بعد از یه مقداری ولگردی میگیرم میخوابم تا خود صبح و دوباره تکرار، ولی امان از آخر هفته، وقتی که دیگه کاری نیست و افکار تنهایی هجوم میاره به ذهنم، از این چیزایی که من اینجا چیکار میکنم، چرا دارم زندگیم رو اینطوری میگذرونم، حتی به یاد مادر نرگس تو ابد و یک روز گفتم خدایا چرا من نمیمیرم! خلاصه الان خیلی پایینم...

نشستم تو گوگل سرچ کردم برای کار و زندگی در ورشوِ لهستان، به نظر شهر دیدنی میاد، باید قبل از مرگ برم و ببینمش، شاید...

یه تنبلی بزرگ که چندین سالِ با خودم حمل میکنم نامرتب بودم عکس هایم است، کلا آدم عکس بگیری نیستم و از عکس فرار میکنم، هرچی هم بقیه فرستادن همینطوری اینور اونور ریختم به امید یه روزی که 10 سالِ قرار بیاد و درستش کنم...

( تعداد کل: 891 )
   1      2      3      4      5      ...      179      >>